۵/ آبان/ ۸۸ (سه شنبه) هفته ی بیست و پنجم...

كودك شما در حال بزرگ شدن است! وزنش بيشتر از 2250 گرم شده و طول بدن او هم كمي بيشتر از 45.7 سانتي متر است. هرچند رحم شما جاي گرم و نرمي است، اما چون فضاي داخل رحم كمي كوچك است كودكتان نمي تواند در آن شيرجه بزند يا غلت بخورد! البته او همچنان به لگد زدن ادامه خواهد داد. اكنون كليه هاي او كاملا رشد كرده اند و كبد او نيز مي تواند مقداري از ضايعات بدن را فرآوري و دفع كند. رشد فيزيكي كودك شما تقريبا به پايان رسيده است و او در چند هفته آينده فقط وزن اضافه خواهد كرد.

عصری که رضا رفت جمکران براش اسمس دادم که بعد از جمکران بیا دنبالم تا منم باهات بیام مغازه... میخوام پیاده روی هام رو شروع کنم... اومد دنبالم... اون رفت مغازه ... منم رفتم خیابون گردی... من و گل پسرم... اون ساعتی رو که چند روز پیش توی پاساژ رضا دیده بودم اما رنگ سفیدش رو فروخته بود رو توی چند تا مغازه ی دیگه هم دیدم... هر کدوم یه قیمتی میدادن... بالاترین قیمتشون ۱۸ بود... یه مغازه پیدا کردم که ۱۴.۵ میداد... ۱۴ بهش دادم... اول سفیدش رو پسندیده بودم... اما دیدم مغازهه مشکیش رو هم داره... مشکیش شیک تر به نظرم اومد... مشکی.. دور صفحه اش هم نگین های سفید داره...

تمام پاساژ های خیابون رو هم بالا و پایین کردم... خیلی از مغازه ها عوض شده بودن... خیلی وقت بود که کل خیابون رو قدم نزده بودم... یه عالمه هم لباس های مردونه پاییزه پسندیدم... وقتی رفتم مغازه به رضا گفتم که باهام بیاد تا براش لباس بخرم... اما قبول نکرد... گفت لباس زیاد دارم... تازه الان حال و حوصله ی خرید رو هم ندارم... شب هم یه نیم ساعتی رفتیم خونه ی مامان رضا...

شب خیلی کلافه بودم... اصلا خوابم نمی برد... روی تخت که اصلا خوابم نمی بره... روی زمین هم اصلا آروم و قرار نداشتم... ساعت از ۱.۵ شب گذشته بود... یهو به سرم زد که برم روی تخت نی نی بخوابم... رفتم روی تخت نی نی... چون تختش کوشولو بود مجبور شدم یه ذره پاهام رو تا کنم... سریع خوابم برد!!! تا ساعت ۳ خوابم برد... پا شدم دیدم رضا پتو انداخته روم... پا شدم اومدم روی زمین خوابیدم... رضا هم اومد پیشم... اما تا صبح مردم و زنده شدم... خوابم خیلی بد شده... دارم دیوونه میشم...