۲۳/ مهر/ ۸۸ (پنج شنبه)

امروز صبح با مامان و آبجی قرار گذاشتم و رفتیم برای انباری مون پرده خریدم... کلی هم برای خونه خرید کردم... ظهر هم اومدن خونه مون... بعدشم مامان نشست به دوخت و دوز... تا طرفای هفت خونه مون بودن... بعد آژانس گرفتیم رفتیم خونه شون... آخه شام مهمون اونا بودیم... خاله بازی شده...

۲۴/ مهر /۸۸ (جمعه)

دیشب رضا تا صبح بیدار بود... داشت بازی میکرد...کال آو دیوتی ۵.... صبحونه هم برام حلیم درست کرده بود... در درست کردن حلیم بسی مهارت دارد... دیشب بابا اینا رو دعوت کردیم که برای صبحونه بیان خونه مون اما قبول نکردن... به همین منظور قابلمه حلیم به دست پا شدیم رفتیم خونه شون... بعد هم آبجی و مامان رو با خودمون اووردیم خونه ی خودمون... عصری هم بابا و داداش اومدن دنبالشون و برگشتن اصفهان... قبل از اینکه برن هم از مامان خواستم که ساک نی نی رو ببنده... من که خودم طاقت بستن ساک نی نی رو نداشتم... انتظار دیگه داره منو میکشه...شب عروسی  یکی از دوستای رضا دعوت بودیم... نمی دونستم برم یا نه... آخه من کسی رو توی اون جمع نمیشناختم... عصری دخترخاله ی رضا زنگ زد که حالا که آقایون فامیل میخوان برن فوتبال خانوم ها هم بیان خونه ی ما تا کمی شادی از خودمان ول بدهیم... از خیر عروسی گذشتم و رفتم خونه ی اونا...

۲۵/ مهر/ ۸۸ (شنبه)

امروز رفتم دکتر... گفت وزنت خوب رفته بالا... گفتم از محسنات کنار مادر بودن است!!! برام آزمایش نوشت...

بعد از دکتر رفتم سینما... من و نینی گولو دوتایی....فیلم دو خواهر... رضا وقتی تبلیغاته فیلمه رو توی تلویزیون دید سریع گفت که اینو از روی ورژن خارجیش ساختن! خداییش هم راست گفت... فیلمه رو خودم هم دیده بودم... دقیقا مثل همون بود... فقط صحنه هاش رو حذف کرده بودن!

بعد از سینما هم رفتم قنادی... یه جعبه شیرینی تر خریدم... بردم مغازه ی رضا... مغازه اش شلوغ بود... واسه ی همین رفتم توی ماشین نشستم... زنگ زد که به چه مناسبتیه؟ گفتم امشب شبه سالگرد ازدواجمونه... گفت مگه فردا نیست؟گفتم چرا... فردا روز سالگرد ازدواجمونه... در نتیجه امشب میشه شبه سالگرد دیگه! نامردا... همکاراش و شاگرداش ریخته بودن سر شیرینی... فقط چهار پنج تاش باقی مونده بود... خود رضا یکی بیشتر نخورده بود...  بعدش رضا خودش اومد و منو برد مغازه ی بدلیجاتی که توی پاساژشونه... اما چیزی نپسندیدم... گفتم چیزی نمی خوام... البته یه ساعت دیدم که خیلی قشنگ بود... قیمتش یه ذره بالا بود... روم نشد بهش بگم که به جاش اونو برام بخره... من توی انتخاب ساعت خیلی دیرپسندم... ولی این یکی چشمم رو گرفته بود... حالا شاید بعدا خودم بخرمش...

۲۶/ مهر/ ۸۸ (یک شنبه)

امشب عروسی یکی از آشناهای بابای رضا دعوت بودیم... مراسم از ۶ تا ۱۰ بود... میخواستم برم آرایشگاه... اما از اونجایی که می خواستیم با مامانش اینا با هم بریم و اونا هم میخواستن دیر برن ترجیح دادم  که نرم آرایشگاه... آخه اونا میخواستن ساعت ۹ برن... این یعنی که آخرای مراسم میرسیدیم... منم که دیگه با این نینی گولو اصلا نمی تونم روی صندلی بشینم... به آرایش مختصری که خودم کردم بسنده کردم... گرچه خیلی کم بود اما رضا خیلی خوشش اومده بود و میگفت خوشجل شدی...خلاصه... خوب بود... شب هم موقع خداحافظی مامان رضا کادوی سالگرد ازدواج مون رو داد... یه دست فنجون... خیلی خوشمان آمد...

۲۷/ مهر/ ۸۸ (دوشنبه)

صبح رفتم آزمایشگاه... اینقدر خسته و بیحال بودم که اصلا نتونستم خودم برگردم خونه... بنده ی خدا رضا با اینکه سرش خیلی هم شلوغ بود اومد دنبالم و منو رسوند خونه... اصلا نای ناهار درست کردن هم نداشتم... تا خود ظهر خوابیدم... البته چند مرتبه ای برای خالی نبودن عریضه از خواب پا میشدم و تیکه تیکه ناهار رو آماده میکردم...

دیروز ظهر رضا میخواست به مناسبت سالگرد ازدواج مون منو ببره رستوران... اما پیشنهاد دادم که به امروز موکول کنه... امشب شام میریم بیرون...

جدی جدی چقدر زود گذشت... سه سال... اندازه ی یه چشم به هم زدن... به سرعت برق و باد...

مرد مهربونم... رضا جونم... از کنار تو بودن به خودم میبالم...