من و نینی گولو...
19/ مهر/ 88 (یک شنبه)
امشب حوصله مون خیلی سر رفته بود... از صبح توی خونه بودیم... طرفای نه و نیم بود که من و مامان و خواهری جون شاه و کلاه کردیم و رفتیم سر چهارراهی که نزدیک خونه شونه... نمی دونم چرا اینجا مغازه ها زود میبندن... نصف مغازه ها بسته بودن... برای رضا یه شلوارک اسپرت خوشگل خریدم....
۲۰/ مهر/ ۸۸ (دوشنبه)
صبح مامان میخواست بره کاموا بخره تا برای نی نی گولو لباس ببافه... از مامان اصرار که خودتم بیا تا رنگش رو انتخاب کنی... از من انکار که حال ندارمو سلیقه ی خودتون رو قبول دارم... ولی با این حال آخرش باهاشون رفتم... مغازهه که رفتیم خودش کارگاه داشت و لباس بافتنی هم میفروخت... مامان رو منصرف کردم که از بافتن دست بکشه و بیاد از این لباسا بخره... بنده ی خدا خودش کمرش درد میکنه... راضی نیستم بشینه بافتنی برای نی نی من ببافه... خلاصه... یه دست سرهمی بافتنی خریدیم... یه دست کاپشن شلوار که خیلی ژیگولیه... سه تا ژیله... که دوتاش کوشولوان... یکیش هم برای بچه ی ۵ـ۶ ساله است... دو تا کلاه... خودم هم یه لباس مجلسی پسندیدم و خریدم...
عصری هم با دوست خوبم قرار داشتم... چندین ماه بود که ندیده بودیم همدیگه رو... دلم براش تنگ شده بود... آبجی رو هم با خودم برده بودم... تازه خجالتمون هم داد و یه عروسک خوشجل به نی نیم کادو داد... دوست جون دستت درد نکنه...
شب هم رفتیم خونه ی عمو... زنعمو و دختراش رو از وقتی عروسی کرده بودم ندیده بودم... دخترا کلی تغییر کرده بودن... مخصوصا کوشولوهه که خیلی هم تپل شده بود... من که اصلا نشناختمش... فکر کردم حتما مهمونشونه!!!!
و اما من و نی نی گولوم...
از وقتی اومدم اینجا به صورت وحشتناکی افتادم روی دور خوردن!!! نمی دونم چرا... خونه ی خودم که بودم صبح تا ظهر که می خوابیدم... دیگه صبحونه و ناهارم یکی میشد... شبا هم که اکثرا چیزی نمی خوردم... عصرا فوقش یه میوه میخوردم... اما اینجادیگه از ساعت هفت صبح بیدارم... صبحونه رو مفصل می خورم... یه ساعتی میچرخم... بعد یه چرت میزنم... باز از خواب که پا میشم حس میکنم از گشنگی معده ام شبیه آبکش شده!!!! باز میشینم پای خوردن... ناهار هم که دو برابر قبل می خورم!!! عصرا هم که میوه برقراره... شبا هم پای ثابت شامم!!!
نی نی گولو هم که قربونش بشم اینقده ذوقیده که اومده اینجا... همش شیطونی می کنه... مخصوصا شنبه ... خیلی بلا و پایین می پرید... به طوری که اصلا نمیذاشت بخوابم... همش بیدار بود... کلافه ام کرده بود... دور سرش بگردم...الانم ماشالا اینقدر بزرگ شده که اصلا نمی تونم یه لحظه بشینم... همش باید دراز کش باشم یا فوقش دیگه لم بدم... اگه یه لحظه روی کمر بشینم این نی نی گولو بیدار میشه و با تکون هاش اعتراض میکنه و میگه که جاش کم شده... خلاصه که بی صبرانه منتظرشم...