من و نینی به اصفهان میرویم...
۱۶/ مهر/ ۸۸ (پنج شنبه)
امروز داشتم فکر میکردم... این چند وقته خیلی تنهام و خیلی خیلی حوصله ام سر میره... اکثرا میخوابم... اینقدر میخوابم که سر درد میگیرم... ولی وقتی دورم شلوغ باشه اینطوری نیستم... دیدم آقای شوهر که همش سرکاره و این چند وقته هم واقعا سرش شلوغه... زود میره سر کار و دیر میاد خونه... منم که تنهــــــــــا... خب چه کاریه... میرم اصفهان خونه ی مامانم اینـــــــــا... ظهر که شوهرگرامی برای ناهار تشریف اوورده بودن خونه موضوع رو مطرح کردم... یه خورده من من کرد... بهمم گفت که وقتی برم خونه دلگیر و ساکت میشه... دلش برام تنگ میشه... اما پس من با دلم چیکار کنم؟؟!! خلاصه رضایت دادن که بنده رو ببرن اصفهان...
چمدان رو بستم و شب رفتم دنبالش و عازم اصفهان شدیم... در تمام طول راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد... هروقت که ناراحت باشه از دستم حرف نمی زنه... حالا نمی دونم... از دستم ناراحت بود... یا اینکه واقعا ناراحت بود از رفتنم و تنها گذاشتنش... یا اینکه نه... اینقدر به فکرم بود که تا گفتم منو ببر اصفهان به حرفم گوش کرد و زیاد نق و نوق نکرد!!!!
۱۷/ مهر/ ۸۸ (جمعه)
صبح هنوز هفت و نیم نشده بود که آماده شد تا برگرده قم... حتی واسه ی صبحونه هم صبر نکرد... وقتی رسید قم بهم زنگ زد و خبر داد... تا شب هم باهم تماس نداشتیم... حتی اسمسی... ظهر هم مهمونی خانوادگی بوده که رفته بود...
ما هم اینجا شب یه سر رفتیم خونه ی عمو کوچیکه ی بابام... دختر بزرگشون بارداره... بچه ی دومشه... بچه هامون توی یه ماه به دنیا میان... دختر کوچیکه ی عمو بزرگه ی بابا هم فردا باید بره بیمارستان ... بچه اش فردا به دنیا خواهد آمد...