امروز مامان و آبجی با کاروان از اصفهان راهی قم شدن... برنامه شون اینجوری بود که اول برن حرم بعد هم جمکران... صبح به رضا گفته بودم که ماشین رو نبره تا من بتونم برم ببینمشون...طرفای ۱۲ بود که زنگ زدن و گفتن که رسیدیم حرم... اول گفتم میام... ولی بعد گفتم نمیام... هروقت راهی جمکران شدین خبر بدین تا بیام... آخه داشتم برای رضا ناهار درست میکردم و غذام هنوز آماده نشده بود...غذام که آماده شد زنگ زدم دیدم اونا هنوز حرمن... سریع گاز ماشین رو گرفتم و رفتم سمت حرم... دلم برای رانندگی تنگ شده بودا... خلاصه مامان و آبجی رو توی حرم دیدم... برای ناهار هم قرار بود که ببرنشون توی یکی از پارکای شهر... منم تصمیم داشتم که باهاشون برم... وقتی به رضا زنگ زدم و خبر دادم که مامان اینا رو دیدم بهم گفت هروقت خواستین حرکت کنین دنبال منم بیا تا من هم ببینمشون... از اونجایی که فاصله ی حرم تا مغازه ی رضا راهی نیست همون موقع من و آبجی رفتیم دنبال رضا... بعد هم اومدیم پای اتوبوس تا مامانم رو ببینه... رضا هم از مامان خواهش کرد که ناهار بیان خونه ی ما تا دور هم باشیم... مامان هم از مسئولشون اجازه گرفت و قبول کرد... غذایی هم که درست کرده بودم کم بود... چون قرار بود که من به مامان اینا بپیوندم نه اونا به ما!!!  آقا رضا زحمت کشیدن و برای ناهار کباب خریدن... بعد از ناهار هم مامان یه ذره دراز کشید...طرفای ساعت سه و نیم بود که مسئولشون زنگ زد و گفت ما جمکرانیم... چون رضا خسته بود و خوابش برده بود خودم مامان و آبجی رو رسوندم جمکران و سریع برگشتم...

عصری بدجوری حوصله ام سر رفته بود... تصمیم گرفتم که شب برم مغازه ی رضا و از اونجا بریم سینما... یه خورده هم خیابون گردی کنم... اما رضا سرش شلوغ بود... خودم با نینی گلم رفتم سینما... فیلم بی پولی... لواشک و کلوچه هم از خونه برده بودم... از بوفه ی سینما میخواستم رانی بخرم که دیدم فقط ساندیس داره... ساندیس ها هم که همه آب شکـــــــر!!! خلاصه منصرف شدم... بعد از سینما وقتی داشتم میرفتم سمت مغازه ی رضا تصمیم گرفتم که یه چیزی بخرم تا دست خالی نرفته باشم... دو تا رانی خریدم... نمی دونم اسمشون چی بود... وقتی خوردیم حسابی از دماغمون در اومد!!! قیمتش ۵ برابر رانی های معمولی بود اما مزه اش خیلی افتضاح بود... آب شکـــــــــــر!!! باز به رانی های معمولی... آخه توشون تکه های طبیعی داره!!! این هم از یک تجربه!