سفر به شمال...
۲۸/ شهریور/ ۸۸ (شنبه) عید فطر...
صبح رفتم دکتر... مطبش بسته بود... نوشته بود که تا ۴ مهر بسته است... به ناچار رفتم درمانگاهی که اون نزدیکی بود... نتیجه ی آزمایشم رو دید... عفونت شدید... بهم گفت مسافرت اشکالی نداره برام در صورتی که بین راه توقف داشته باشم و استراحت کنم...
شب رضا برای افطار نیومد خونه... حکم جلب یکی از بدهکاراش رو گرفته بود و بعد از چند ماه با کلی نقشه طرف رو پیدا کرده بود و گیرش انداخته بود و برده بودش کلانتری... تا ده و نیم کلانتری بود...
منم داشتم فیلم میدیدم که یهو فیلم قطع شد و نوشت عید فطر مبارک... اصلا فکر نمی کردیم که فردا عید بشه... قرار بود هر روزی که عید بشه رضا جمکرانش رو بره و بعدش راه بیفتیم به سمت شمال...
به رضا گفتم... دلم آشوبه... شور میزنه... بدجوری استرس دارم... هروقت دلم اینجوری آشوب میشه حتما یه اتفاقی می افته... حتی نه وسایل رو آماده کرده بودم نه ساک ها رو بسته بودم... قرار شد فردا صبح همه چی رو آماده کنم....
۲۹/ شهریور/ ۸۸ (یک شنبه) تصادف کردیم...
صبح بعد از اینکه رضا از جمکران اومد و وسایل رو گذاشتیم داخل ماشین رفتیم دنبال همسفرامون... یه زن و شوهر با دخمل دو ساله شون... از دوستای رضا... از یه ماه قبل همه چی برنامه ریزی شده بود... بیمه ی ماشین هم تا دو روز دیگه تموم میشه... یکی از دوستای رضا دفتر بیمه داشت... بیمه رو تمدید کردیم...طرفای دو و نیم بود که رسیدیم مرقد امام... نماز خوندیم و نهار خوردیم... جاده شمال رو بسته بودن... یه طرفه شده بود و گفتن ساعت یک شب به بعد باز میشه... به ناچار از جاده قزوین رفتیم...
دلشوره ای که داشتم بالاخره تعبیر شد... اولش دوست رضا جلو نشسته بود و ما خانوما عقب... اما از مرقد امام به بعد من نشستم جلو...کمربند ایمنی هم نبسته بودم... اذیتم می کرد... اما یهو به دلم افتاد که اتفاق اتفاقه دیگه.... بستنش بهتر از نبستنشه... خلاصه... تصادف کردیم... یه پژو از عقب زد بهمون...صندوق عقب ماشین کلا جمع شد!!! واقعا وحشتناک بود... رضا اگه فقط یه ذره فرمون رو کج کرده بود صاف می رفتیم توی دره... خیلی ترسیدم... شوک بدی بود برام... اما الحمد الله بخیر گذشت... خود ماشین پژو که کلا تعطیل شد موتورش... روشن نشد... شب هم طرفای ساعت دو شب بود که رسیدیم تنکابن خونه ی بابای دوست رضا...
۳۰/ شهریور/ ۸۸ (دوشنبه)
صبح هنوز نه نشده بود که بیدار شدیم... صبحونه رو دور هم خوردیم... این دوست رضا کلا ۴ تا برادرن... خودش پسر اول... پسر دوم هم ازدواج کرده و خونه شون هم طبقه ی بالای خونه ی پدری... پسر سوم هم نامزد کرده که جشن عقدش چهارشنبه برگزار میشه...
بعد از صبحونه رضا با دوستش رفتن دنبال کارای ماشین و بیمه و ... . رفتن چالوس و تا طرفای ۴ بعدازظهر کارشون طول کشید... تا ناهار بخورن و استراحت کنن ساعت ۵ شد... قرار شد بریم لب دریا... کازینو... تا اومدم آماده بشم دیدم رضا خوابیده... گفته بود بیدارش کنم اما دلم نیومد... دوساعتی خوابید...بعدش که رفتم بیدارش کنم دیدم نیست!هرجارو که گشتم دیدم نخیر... نیستن... زنگ زدم دیدم با دوستش رفته بیرون... ناراحت شدم اساسی... نکرده بود یه خبر بده به من... اگه می گفت منم باهاشون میرفتم بیرون... جای خاصی هم نرفته بودن ها... رفته بودن خرید برای خونه... اما به هرحال همین که برم بیرون و خیابون گردی کنم و آدمای مختلف رو ببینم برام جالبه...
۳۱/ شهریور/ ۸۸ (سه شنبه) ناهار در سه هزار و آب بازی...
بعد از صبحونه وسایل رو جمع کردیم و همگی باهم رفتیم سه هزار... جای قشنگی بود...ناهار هم جوجه کباب کردیم... کنار یه رودخونه نشسته بودیم... بعد از ناهار رضا و دوستش پاشدن برن بگردن اما من باهاشون نرفتم... با رضا قهر بودم... رفتم توی ماشین دراز بکشم... غرق در موسیقی و مناظر اطراف... یهو این نی نی دلش کشید که بره بگرده... منم که بچه ذلیل... یواشکی از ماشین پیاده شدم تا بقیه منو نبینن و خلوتم رو بهم نزنن... پا زدم به آب... تا وسطاش می رفتم اما یهو عمق زیاد میشد و فشار آب هم زیاد بود...همین جوری که دنبال یه جای خوب بودم برای گذشتن از آب یهو دیدم که رضا داره دست تکون میده که وایسا... با این حال باز تا وسطاش رفتم... با دوستش اومد...دستاشون رو بهم گرفته بودن... من رو هم رد کردن... تقریبا کل شلوارم خیس شد... دوتایی با رضا رفتیم گشتیم... فیلم گرفت... جای بکری بود... کسی هم اونجا نبود...
عصری هم با رضا و دوستش رفتیم دفتر کامپیوتری برادرش... از همونجا هم بود که آپ قبلی رو نوشتم...
هفته ی سی ام...
اندازه كودك شما كمي بيشتر از 39.3 سانتي متر شده است و وزن او حدود 1350 گرم مي باشد. مايع آمنيوتيك اطراف او اكنون حدود 700 گرم است اما با گذشت زمان كودك شما رشد كرده و حجم بيشتري از رحم را به خود اختصاص خواهد داد و در نتيجه حجم مايع آمنيوتيك اطراف او كاهش خواهد يافت. چشمان او باز و بسته مي شوند، او قادر است بين تاريكي و روشنايي تمايز قائل شود و حتي مي تواند حركت يك منبع نور را به سمت عقب و جلو دنبال كند. هنگامي كه كودك شما متولد شود چشمانش را در بيشتر طول روز بسته نگه مي دارد. هنگامي كه چشمانش را باز مي كند مي تواند به تغييرات نور واكنش نشان دهد. اما ميزان دقت بينايي او تنها 20/1 (يك بيستم) است، يعني فقط اشيائي را دقيقا تشخيص مي دهد كه تنها چند سانتي متر با صورت او فاصله داشته باشند. بينايي طبيعي در بزرگسالان (براي افراد سالم) برابر با 20/20 (بيست بيستم) است.
۱/ مهر/ ۸۸ (چهارشنبه) عروس کشون...
طرفای ظهر بود دیگه که من و رضا و دوستش و دخملش راهی رامسر شدیم... اول رفتیم کاخ مرمر... خیلی زیبا بود... البته خیلی کوچولو بود... به قول معروف ییلاق قشلاقی بود... بعد هم رفتیم کازینو... می خواستیم ناهار بخوریم... اما به دلمون نچسبید... تصمیم گرفتیم که بریم داخل خود رامسر و غذا بخوریم که یهو تماس گرفتن و پرسیدن که برای ناهار برمیگردیم یا نه... خیلی دوست داشتم ناهار رو بیرون بخوریم... اما تصمیم گرفتیم برگردیم... طرفای سه و نیم بود که رسیدیم تنکابن...
طرفای ۶ هم رفتم آرایشگاه برای ابروهام... می خواستم شنیون هم بکنم... اما خوب شد که منصرف شدم... چون وقتی رفتم تالار به جز یکی دو نفر کسی آرایشگاه نرفته بود... بعد از آرایشگاه هم رفتم خونه و آماده شدم و همراه با خانوم دوست رضا و جاریش رفتیم تالار... آرایشم رو هم خودم انجام دادم که خیلی قشنگ شدم...
بعد از تالار رفتیم عروس کشون... خیلی خوش گذشت... چند تا از فامیلاشون از تهران اومده بودن و جو گرفته بودشون... رفتیم لب دریا... اما هرجا که میرفتیم بالاخره منطقه مسکونی حساب میشد... به نصیحت های برادر بزرگ داماد هم گوش ندادن... به خاطر بزن بکوب هاشون و سر و صدا یکی از همسایه ها زنگ زده بود به ۱۱۰ و پلیس اومد... ماشین عروس رو بردن کلانتری... خلاصه افتضاحی بالا اومد... مخصوصا که پدر داماد گفته بود که مراعات کنید و آسایش مردم رو بهم نزنید... خلاصه وقتی برگشتیم خونه تا دو ساعت بعدش دعوا و ناراحتی بود...
قراره که فردا بریم کلاردشت... می خواستیم از پدر و مادر دوست رضا خداحافظی کنیم اما با جوی که حاکم شده بود نشد... قرار شد صبح خداحافظی کنیم...
۲/ مهر/ ۸۸ (پنج شنبه)
از شب قبل وسایل رو جمع و جور کرده بودم که امروز صبح زود راه بیفتیم... اما صبح شد ظهر!واسه اینکه بابای دوست رضا رفته بود پارکینگ تا ماشین رو در بیاره... دیگه تا برسیم کلاردشت از ۳ هم گذشته بود... کلاردشت رفتیم ویلای بابای خانوم دوست رضا... واقعا جای بامزه ای بود... اولا خیلی خیلی تمیز و مرتب بود... که اصلا فکرش رو هم نمی کردم... دوما نمی دونم چرا همش یاد "خونه ی مادربزرگه" مینداخت!
۳/ مهر/ ۸۸ (جمعه) آخرین روز....
صبح راه افتادیم سمت چالوس... خانوم دوست رضا رو پیاده کردیم تا بره تنکابن خونه ی مادرشوهرش... بعد هم دوست رضا پیشنهاد داد که بریم خونه ی مادر خانومش تا هم استراحت کنیم هم نماز بخونیم... مادر خانومش اینا رفته بودن یه شهر دیگه برای مراسم عروسی...
از مغازه های صنایع دستی اونجا هم خرید کردم... گرچه اصلا به دلم ننشست... پارسال از یه مغازه طرفای عباس آباد بود فکر کنم که خرید کردم... خیلی راضی بودم...تنوع جنساش خیلی زیاد بود... دیروزم که داشتیم میرفتیم کلاردشت همونجا وایسادیم تا از سوپری کنارش خرید کنیم... حتی داخلش هم رفتم اما رضا اومد دنبالم و ازم خواست که خرید رو بذارم برای برگشتن که دیگه امروز اصلا از اونجا برنگشتیم چون راهشون دورتر میشد... تازه وقتی می خواستم خرید کنم رضا همش ایراد می گرفت... این جنسش خوب نیست... اون یکی فقط به درد دکور می خوره... این چوبش نازکه... کلافم کرد... منم اومدم سمت ماشین که اومد عذرخواهی و دوباره رفتیم داخل مغازه...
یه پادری حصیری خریدم... دوتا سینی چوبی یکی برای خودم یکی برای مامانم... دو تا دست بند یکی برای خودم یکی برای آبجی... یه قندون چوبی... یه قولک چوبی برای نی نیم... قربونش بشم... همین!!!
بین راه یه جا وایسادیم غذا بخوریم... فکر کنم مرزن آباد بود... سه تایی رفتیم رستوران... بماند که از کل غذاهایی که توی لیست بود فقط سه تاش رو داشت... بعد که خواستیم بلند بشیم و رضا بره حساب کنه بهش گفتم تراول یادت نره...یه تراول باید پیاده بشی... وقتی برگشت دقیقا یه تراول پیاده شده بود... من که میگم حقش بود!!!! یه ذره خرید کردم اون همه زورش اومد حالا باید اینجوری برای یه غذا پیاده می شد!!! اینقدر خوشم میاد از این گوشمالی های خدا!!!! ای خــــــــــــدا چقدر باحالی... شب هم طرفای ۹ بود که دیگه رسیدیم قم... دلم برای خونه مون تنگ شده بودا...