از اونجایی که مامانم و آبجی جونم تشریف بردند تهران رضا ازم خواست که برای بابام اینا غذا درست کنم و ببرم براشون.

نمی دونم چرا این ماه رمضونیه من اینطوری شدم!هر روز دارم رکورد می زنم!هر روز تا ظهر یا حتی تا عصر می خوابم!خودم که خیلی خسته شدم.به نظر شما چیکار کنم تا از این کسلی در بیام؟؟؟با وجود خستگی زیاد عصری پا شدم و برای بابا اینا غذا درست کردم.تماس هم گرفتم و بهشون اطلاع دادم.بابا قبول نمی کرد .می گفت خودتونم باید بیاین.بهش قول دادم که فردا بریم.من عاشق حلیم هستم.قرار شد که برام حلیم بخره.وقتی رفتم خونه ی بابا اینا هم آقاجون(بابای بابام) بیدار بود هم بابا.ولی داداشیم خواب بود.اومدم ظرفاشون رو بشورم دیدیم هیچی ظرف کثیف ندارن!یه خورده خونه رو مرتب کردم دیدم بابا با آقاجون دارن می رن بیرون.من هم بهشون گفتم که دارم بر می گردم خونه.اول اونا رفتن سی ثانیه بعد هم من رفتم.باید می رفتم دنبال رضا.ساعت یه ربع به هفت بود.رفتم دنبالش.

شب دامنی که روز قبل خریده بودم همراه با تابی که جدید خریده بود پوشیدم.اما زیاد خوشش نیومد.یعنی فکر می کرد که از این دامنای جیگول بیگول خریدم اما دامنی که خریده بودم خیلی شیک و سنگین بود.قرار شد که در اسرع وقت با هم بریم بازار تا دامنی که خودش دوست داره بخریم.