هی!!! آقا رضا !!! با شمام!!! امروز حسابی منو چزوندی... حواست هست؟؟؟
۳۰/ مرداد/ ۸۸ (جمعه) ... چندتا طلب من....
صبح قرار بود که بری موسسه ی بابات و یه سری کارهاتو امروز انجام بدی... گفتی که یه ساعت بیشتر طول نمی کشه و زودی برمیگردی... دیشب که گل پسرت نذاشت من راحت بخوابم و ساعت چهار صبح بود که با زور خودم رو خوابوندم...ساعت دوازده و نیم که از خواب پا شدم دیدم هنوز تشریف نیووردید!!! تماس که گرفتم گفتی تا نیم ساعت دیگه میای که ساعت یک و نیم بود اومدی!!! وقتی هم که اومدی گفتی یه کاری پیش اومده باید بری جمکران و زودی بر میگردی... خلاصه منو حسابی چزوندی... اشکم رو در اووردی...گفتی که حداکثر چهل و پنج دقیقه طول می کشه... گفتم اگه بیشتر شد چی؟خودت بگو جریمت چی باشه؟؟؟ گفتی اگه دیرتر شد ده هزارتومن جریمه میدم بهت!!! گفتم باشه... به خاطر پوله هم که بود زود اومدی!!! الحمدالله.... عصری هم که برای خودت برنامه ریختی و گفتی که ساعت 6 توی حرم جلسه دارم و بعدشم میریم خرید و بعد هم بریم خونه ی مامانم اینا برای افطار... خودت بریدی و دوختی... اینهم به کنار... چون موبایلت رو توی خونه جا گذاشته بودی قرار شد که ساعت یه ربع به هفت دم کفشداری منتظرت باشم که حتی اگه جلسه تون هم تموم نشده باشه بیای و بهم خبر بدی تا منتظر بمونم... روبه روی در کفشداری نشستم... بعد از سی و پنج دقیقه تشریف اووردید... حسابی دیگه شاکی بودم از دستت... حیف که شماره ی کفشامون که سپرده بودی به کفشداری دست من بود وگرنه منتظرت که نمی موندم هیچ... ماشین رو هم برمیداشتم میرفتم خونه ی خودمون... بهونه اووردی که دو دفعه اومدی سر زدی اما من رو ندیدی!!! من که اصلا این حرفت توی کتم نمیره آقا رضا!!! من دیدم که شما و دوستات کدوم قسمت نشسته بودید... اما وقتی اومدم هرچی نگاه کردم اصلا پیداتون نکردم... میدونم که کلا زمان از دستت در رفته بوده و یادت به من نبوده که بیای بهم سر بزنی... برعکس این نی نی هم توی همون سی و پنج دقیقه هرچی ضربات فنی بلد بود نصیب من کرد... منم که نمی تونستم پاشم برم توی قسمت زنونه بشینم چون منتظرت بودم... خلاصه که امروز حسابی کفریم کردی و چندین دفعه اشکامو سرازیر کردی... ظهر که رفتی جمکران و من داشتم اشک میریختم از دست کارای تو... این نی نی هم بدجوری بغض کرده بود... تاحالا نشده بود که ضربان اون قلب کوچیکش رو حس کنم... اما وقتی داشتم اشک میریختم و با دستام لمسش می کردم و باهاش درددل میکردم به طور واقعا واضحی ضربانش رو حس کردم!!! اونم از ناراحتی من ناراحت بود... عصری هم چون اصرار داشتی که مامانت اینا رو توی همین ده روز اول ماه رمضون دعوت کنیم بهت پیشنهاد دادم که برای روز اول یعنی فردا دعوتشون کنی... هنوز دعوت نکرده و اوکی نگرفته رفتی چهل پنجاه تومن الکی الکی خرج کردی!!! این همه هم بهت گفتم که کم خرید کن یخچال جا نداره اما گفتی من جاشون میدم... بعد هم که مامانت اینا گفتن نمیایم... اون بنده های خدا که تقصیری ندارن... تو مقصری که جلوجلو برای خودت بریدی و دوختی و ... ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
دیگه گولت رو نمی خورم آقا رضا... دیگه باهات جایی نمیام... نه جمکران... نه حرم... نه هیچ کجای دیگه ای که مجبور نباشم منتظرت باشم و اینجوری من رو منتظر بذاری...