۲۹/ مرداد/ ۸۸ (چهارشنبه)

رضا از امروز شروع به روزه گرفتن کرد... معمولا ماه رمضون ها رضا صبح میره سر کار و شب برای افطار میاد... یعنی دیگه ظهرها خونه نمیاد... چون خونه نیومد منم اصلا حال و حوصله ی غذا درست کردن رو نداشتم... اصلا تنهایی چیزی از گلوم پایین نمیره... با بیسکوییت و گز یه خورده خودم رو سیر کردم که دیگه عصری طرفای ساعت 6 دیدم این نی نی داره خودش رو می کوبه به شکمم از گشنگی... دیگه دیدم این هوشولو که گناهی نداره... اول پا شدم یه نون پنیر هندونه خوردم تا نای غذا درست کردن داشته باشم... بعد هم شوید باقالی پلو با ماهی درست کردم... کشک و بادمجونم درست کردم... کشک و بادمجونم که موند برای افطار فردا 

ماه رمضون امسال سومین ماه رمضونیه که من خونه ی خودم هستم... سال اول که مهمونی دادم حسابی پدرم در اومد... همشون دوستای رضا بودن... البته متاهل ها... هر چند شب یه بار مهمون داشتم... خیلی خسته شدم... سال دوم تصمیم گرفتم که هر دو سه خانواده رو با هم دعوت کنیم که خیلی خوب شد... تقریبا هر سه شب یه بار یا مهمون داشتم یا مهمون بودم... امروز هم نشستم لیست کسانی که میخوام دعوتشون کنم رو نوشتم... حتی برنامه ی غذایی رو هم نوشتم... ایشالا که با این حال و روزم بتونم به خوبی از مهمونام پذیرایی کنم...

۳۰/ مرداد/ ۸۸ (پنج شنبه)

امروز دخترخاله ی رضا زنگ زد... ساعت کاری نونوایی بغل خونمون رو پرسید که گفتم نمی دونم... آخه ما از اونجا نون نمی خریم... مگر اینکه خیلی خیلی خلوت باشه که رضا بره بخره... خلاصه بهش گفتم میرم میپرسم میام اما اگه اومدی نون بخری باید خونه ی ما هم بیای... گفت باشه... بیست دقیقه نشد که اومد... نون هم خریده بود... ظهر برای ناهار نگهش داشتم...از ناهار دیروز اضافه اومده بود... ولی با این حال بادمجون هم گذاشتم سر سفره که اصلا خورده نشد... می خواست فیلم ببینه... اما بهش گفتم سخنرانی های دکتر انوشه رو برات میذارم گوش کن... به دردت می خوره... میگفت اصلا حس و حالش رو ندارم... اما وقتی براش گذاشتم کلی خوشش اومده بود... من که وسطاش خسته شدم و یه ساعتی خوابیدم!!! تازه بهم گفت برام رایتشون کن...دیگه عصری طرفای 6 بود که رفت... رضا بعد از افطار گفت که یه کاری پیش اومده که باید بره جمکران و چهل دقیقه بیشتر طول نمی کشه... خلاصه قبول کردم و منم باهاش رفتم... همیشه من میرم سر قرار و اون دیر میاد... این دفعه برعکس شد...