یه هفته با مامان اینا...
11/ مرداد/ 88 (یک شنبه)
امروز قرار بود مامان بره دکتر و بعدش هم آبجی رو بیاره خونه ی ما... اما دکترش طول کشید... دکتر که رفته بود برای فسد نوشته بود... فسد یعنی زدن یه رگ اصلی... یه رگ روی پاش رو زده بود... چون دیگه خیلی دیر شده بود رضا رفت دنبالشون و اووردشون خونه ی ما... من که شب تا صبح نی نی نمی ذاره بخوابم صبح دیر از خواب بیدار شدم و بعدشم کلی سر درد و چشم درد و ... .واسه همین ناهار درست نکردم... رضا هم به خاطر همین از دستم ناراحت شد... میگفت اگه مهمون نداشتیم مشکلی نبود اما به خاطر مامانت اینا پا میشدی و یه چیزی درست می کردی.... اما آخه من که با مامانم تعارف ندارم... تن ماهی داشتیم...
خلاصه مامان و آبجی تا شب کلی کمک کردن و خونه رو یه حال درست و حسابی دادیم... آخه فردا می خوام مولودی بگیرم توی خونه ی خودم... خیلی ذوق و شوق دارم... تا حالا از این برنامه ها توی خونه مون نداشتم...
شب بعد از نماز هم با مامان و آبجی آماده شدیم... اونا رفتن خونه شون... منم وسط راه پیاده شدم و رفتم دنبال رضا... با هم رفتیم شیرینی سفارش دادیم... یه سر هم رفتیم خونه ی مامان رضا... مادربزرگش اینا و خالش اینا فردا صبح برمیگردن شهر خودشون...
12/ مرداد/ 88 (دوشنبه)
دیشب مثل شبای قبل دیر خوابیدم... چهارصبح بود... با این حال صبح زود از خواب بیدار شدم... ظهر هم قرار بود که مامان و آبجی برن در مغازه ی رضا و از اونجا با هم بیان... به مهمونا گفته بودم از ساعت 5:30 بیان... خانوم مولودی خون هم گفته بودکه ساعت 6 میاد... بماند که ساعت 7:15 بود که اومد... کلی جلوی مهمونا خجالت کشیدم... خیلی از همسایه ها زحمت کشیدن و زود اومدن...اما در کل همه چیز خوب بود...
همه ی مهمونا که رفتن دو تا از آشناهامون هنوز بودن... منتظر شوهراشون بودن که بیان دنبالشون... یکی شون یه پسر یک سال و نیمه داره... همین جور که نشسته بود گفت مامان جیییییییییییش... بعد هم همون جا کارش رو کرد!!! خلاصه مامانم و خاله رضا سریع فرش رو آب کشیدن... بنده ی خدا اینقدر خجالت کشید...گفتم اشکالی نداره... سال دیگه با بچه ام میایم خونه تون تلافی می کنیم!!!!
خلاصه حسابی خسته شدم... شب قبل که خوب نخوابیده بودم... ظهر هم که نخوابیده بودم... داشتم میمردم از خستگی... توی این گیروویری رضا زنگ زده که امشب بریم خونه ی مامانم اینا... گفتم من هنوز مهمون دارم... حالا مگه چه خبره ؟ فردا شب بریم... میگه تازه یادشون افتاده که امشب تولد داداش رضاست.... خلاصه با هر بدبختی و جون کندنی که بود رفتم... برای مامان اینا آژانس گرفتم و فرستادمشون خونه شون...
13/ مرداد/ 88 (سه شنبه)هفته ی بیست وسوم...
اكنون طول بدن كودك شما بيشتر از 29.2 سانتي متر و وزن او بيش از 450 گرم است. پوست او قرمز و چروك خورده است. رگهاي خوني در ريه او در حال رشد هستند تا او را براي تنفس آماده كنند. او عمل بلعيدن را انجام مي دهد اما در اغلب كودكان اولين خروج مدفوع پس از تولد صورت مي گيرد. صداهاي بلند (از قبيل صداي پارس سگ يا جاروبرقي) در داخل رحم شنيده مي شوند اما كودك شما را آزرده نمي كنند و حتي موجب آشنايي او با اين صداها نيز مي شوند به نحوي كه او پس از زايمان از اين صداها نخواهد ترسيد. در عين حال مراقب صداهاي خيلي بلند كه حتي گوش شما را آزار مي دهد باشيد.
عصری میخواستم با رضا برم جمکران... اما رضا گفت که ساعت 5 میره و شب هم احتمالا خیلی دیر برمیگرده... منم بیخال شدم... تصمیم گرفتم برم خونه ی مامانم اینا... هرچی گفت بیخال بشو... تو که از فردا می خوای بری اونجا امروز رو نرو... اما تو گوش من نرفت که نرفت!!!
ظهر هم رضا گفت که گرسنه نیست و اگه میشه ناهار خوردن رو به بعد از خواب بعدازظهر موکول کنیم... منم قبول کردم... عصری که از خواب بیدار شدیم رفتیم طرف کله پاچه اییه که نزدیکه خونه ی مامانم ایناست... سیرابی می خواستیم... اما از شانس ما گفت الان سیرابی ندارم... رفتیم یه سیرابی دیگه... اونم گفت نیم ساعت دیگه آماده میشه... دیگه حسابی گشنه مون بود... نمی تونستیم صبر کنیم... به رضا گفتم طالبی می خوام ... یه طالبی بخر... پنیر هم بخر... میریم خونه ی مامان اینا... نمی گیم که ناهار نخوردیم... میگیم اومدیم با هم عصرونه بخوریم!!! تو هم بشین بخور و بعدش برو جمکران... شانس ما نونوایی سنگک هم هیشکی نبود... دو تا نون هم خریدیم و رفتیم خونه ی مامان اینا... بابا و داداش که نبودن... مامان و آبجی هم که خواب بودن... نشستیم دور هم و خوردیم... حسابی چسبید... شب هم رضا اول اسمس داد که من تا اذان صبح جمکرانم و نمی تونم بیام دنبالت... همونجا بخواب... اما بعدش زنگ زد که میام... تا برسیم خونه ساعت یک شده بود...
14/ مرداد/ 88 (چهارشنبه)
امروز طرفای ساعت 6 عصر بود که رضا وسایلش رو جمع کرد و رسوندمش جمکران... بهش گفتم این نیمه ی شعبان با نیمه ی شعبان های سال های قبل و بعد فرق داره... سال های قبل که منو میذاشتی و میرفتی من یه نفر بودم... سال های بعد دو نفر و یا حتی بیشتر خواهیم بود... اما امسال من دو در یکم!!! برامون دعا کن... برای همه... بعد هم برای من و نی نی مون و خودت... جلوی درب 3 جمکران پیاده اش کردمو برگشتم... اول یه سر رفتم خونه ی مامان رضا... بعد هم زنگ زدم به خونه ی بابا اینا که ببینم هستن یا نه... این دو سه روزی که رضا نیست رو میخواستم پیش بابا اینا باشم... دو سه تا ساک هم لباس و خرت و پرت برداشته بودم!!! بابا گفت اگه میشه جاروبرقی تون رو هم بیار... برگشتم خونه و جارو رو برداشتم و رفتم خونه ی بابا اینا...
شب هم بابا برای شام همبرگر خرید...
15/ مرداد/ 88 (پنج شنبه)
صبح رضا تماس گرفت و گفت مسجد هنوز خلوته... اگه مامان میخواد بیاد زیارت بیارشون... گفتم باشه... با مامان و آبجی و داداش راهی جمکران شدیم... دیدید میگن مثلا رفتیم یه جوجه کباب زدیم به بدن؟؟؟ من همه اونجا بعد از مدت ها یه نماز امام زمان زدم به روح!!! که خیلی فاز داد...رضا رو هم دیدیم... گفته بود یه سری قاشق یه بار مصرف براش بخرم... دادم بهش... برگشتنه هم رفتیم فروشگاه... مامان برای خودش یه بلوز آبی خیلی ناز خرید...
عصری یه مولودی توی موسسه ی پدرشوهرم دعوت بودیم... مستاجر مامان اینا رو هم دعوت کردیم... اونم باهامون اومد... بماند که مراسمشون چقدر کشکی بود...
خونه ی ما نزدیک موسسه است... یه کاری داشتم که باید میرفتم خونه... مامان اینا رو که رسوندم مولودی با آبجی رفتیم که یه سر بریم خونه مون... وسط را ه ترافیک شده بود... دیدیم دارن کیک پخش می کنن... به آبجی گفتم ای بابا... اینو همین جوری خشک خشک بخوریم؟؟؟ کاش یه ساندیسی چیزی میدادن... یهو یخورده جلوتر دیدیم خدا صدای منو شنیده و دارن ساندیس میدن!!! رفتیم خونه و کارم رو انجام دادم و داشتیم برمیگشتیم سمت موسسه... گفتم خدایا من دیگه ازت هیچی نمی خوام... اما هوس شیرکاکائو کردم... یهو دیدیم وسط خیابون وایسادن دارن شیرکاکائو تعارف میکنن!!! آبجی مرده بود از خنده... میگفت چرا خدا همش صدای تو رو میشنوه؟؟؟ نمیشد چیزای بزرگتری از خدا بخوای؟؟؟!!!
توی مولودی هم قرعه کشی بود و جایزه میدادن...گرچه جایزه ها اینقدر زیاد بود که به همه رسید!!! همش کتاب بود...
شب هم که داشتیم برمیگشتیم بابا زنگید و گفت برای شام سر راهتون همبرگر بخرید... توی خیابون یه ترافیک بدی بود که نیم ساعتی فکر کنم گیر کردیم... بعد هم که رسیدیم به همبرگری گفت نون همبرگر ندارم ... تو راهه... باید نیم ساعتی صبر کنید... یه ربع صبریدیم اما یه دودوتا چهارتا کردیم دیدیم تا نون بخواد برسه و بقیه ی کارارو انجام بده و آماده بشه همبرگرها ما صبح میرسیم خونه... گفتیم پیتزا بده... بیخیال... پیتزاها که آماده شد تازه نونای همبرگرش رسید... تا برسیم خونه ساعت 12:30 شب شده بود...
16/ مرداد/ 88 (جمعه)
امروز از صبح همگی بسیج شدیم برای جمع کردن وسایل خونه و بسته بندی... سخت ترین مرحله ی کار بسته بندی کتاب های بابا بود... بابا یه کتابخونه داره به چه بزرگی... اولش قصد داشت که بفروشه کتاباشو... اما بعد تصمیم گرفت که اهداشون کنه... تا طرفای ظهر همگی مشغول بودیم... منم کارای آشپزخونه رو انجام میدادم... طرفای ساعت 2 بود که یکی از فامیلای دورمون تماس گرفت و برای مولودی دعوتمون کرد... مولودی ساعت 3:30 شروع میشد... تا ناهار بخوریم و آماده بشیم ساعت 4 شد... وقتی رسیدیم اونجا ساعت 4:30 بود... بعدش یه سر رفتیم خونه ی ما... کلمن مامان اینا رو برداشته بودم که براشون یخ کنم.... دیگه داشتیم برمیگشتیم خونه ی مامان اینا که باز یکی از همشهری هامون تماس گرفت... خونه شون نزدیک خونه ی ماست... یه مغازه هست که از کیش و قشم جنس میاره... بهش سپرده بودم که هروقت می خواد بره من رو هم خبر کنه... زنگ زده بود که اگه می خوای بیا تا بریم... خلاصه با همدیگه رفتیم... من یه دامن و بلوز برداشتم... برای نی نی هم یه سر همی لیمویی برداشتم با یه بلوز و جلیقه و شورت سبز رنگ... خیلی خوشمله... آبجی هم یه کلیپس پر مثل مال من خرید... البته پول همراهم نبود... کارت می خواستم بکشم که دستگاه نداشت... قرار شد توی این هفته پولش رو براش ببرم... حساب دفتری هم داره...
بابا هم توی این مدت تماس گرفت که پس کجایید... خلاصه به سرعت برق و باد خودمون رو رسوندیم خونه... من تازه قصد داشتم که کابینت های مامان رو بریزم بیرون و بشورمشون... اما بابا گفت ساک ها رو ببندید که میخوایم برگردیم اصفهان... دیگه تا کارهارو بکنن و آماده بشن ساعت 9:30 شد... تا یه جایی مسیرمون یکی بود... کلی کیف کردیم... ماشینم رو چسبونده بودم به ماشین بابا و مسخره بازی در میووردیم...
رضا تماس گرفت و گفت جمکران مراسمه شکر گذاری خادم هاست... نسبتا خلوت هم هست... اگه حال داری بیا... منم که ...!!! خلاصه رفتم جمکران... آقایون و خانوم های خادم جلوی در اصلی مسجد جمکران نشسته بودن... پرهاشون هم دستشون بود... یه مداحی عالی هم داشتن... من که می دونستم برنامه شون مثل برنامه های سال قبله سریع کفشامو دراووردم و گذاشتم توی کیفم... یه مهر هم گیر اووردم... با اینکه شلوغ بود اما خودم رو رسوندم به صف اول خانوم ها... بعد که مداحی تموم شد از آقایون و خانوم ها خواستند که وارد مسجد بشن...تا رفتم داخل همه دنبال مهر بودن... اما من سریع وایسادم همون صفای اول و دو رکعت نماز حاجت خوندم... این رو هم باید بگم که در طی سال هیچ وقت خانوم ها نمی تونن وارد مسجد اصلی بشن چون اون قسمت مال آقایونه... فقط نیمه ی شعبان این اجازه رو به خانوم ها می دن... تازه اونم فقط یه ساعت... خلاصه... بعد هم باز مداحی داشتن...بعدش رضا رو دیدم... داشت دنبالم میگشت...به خادم ها گل داده بودن... رضا که منو دید سریع اومد جلو و گلش رو داد به من...قربونش بشم... واسه ی نیم ساعت بعد قرار گذاشتیم تا برگردیم خونه...
17/ مرداد/ 88 (شنبه)
تا طرفای ظهر که خواب بودیم... رضا چون خسته بود نرفت مغازه... به خودش استراحت داد... قربونش بشم این چند وقته خیلی خسته شده... مثلا می خواست بخوابه اما مگه تلفن میذاشت!!! تماس پشت تماس... ناهار هم نخوردیم... تا عصر باز خوابیدیم... عصری نوبت دکتر داشتم... خواستم یه چیزی بخورم که گفت چیزی نخور... میریم بیرون... خلاصه بعد از مدت ها رفتیم یه سیرابی زدیم به بدن... فاز داد اساسی... دکتر هم که رفتم خلوت بود... سریع نوبتم شد... بهم گفت روزه نگیر... برای مسافرت رفتن هم مشکلی نیست... سونو هم ننوشت... گفت بعد از ماه رمضون که میای برای چکاب , برات سونو رو مینوسم... گفت جنسیتش چیه؟گفتم معلوم نشد... گفت این خط این نشون که دخمله... نفهمیدم جدی جدی گفت یا این که بچه ام با حیا بوده و پشتش بوده اینو گفت...