2/ مرداد/ 88 (جمعه) مامان اینا راهی مشهد شدن...
با اینکه شب قبل دیر خوابیده بودم اما هنوز نه نشده بود که از خواب بیدار شدم... مامان بیدار بود... رضا هم طبق برنامه ی هر صبح جمعه فوتبالش رو رفته بود و نون بربری هم خریده بود و برای جلسه ای که داشت رفته بود جمکران... با مامان نشستیم پای صبحونه... کم کم بقیه هم بیدار شدن... بابا که بعد از صبحونه میخواست شاه و کلاه کنه و بره خونه ی خودشون... وقتی دیدم که اصرارهای همراه با ملاطفت من اثری نداره مجبور شدم که متوسل به خشونت بشم و در رو قفل کنم... بابا هم در نتیجه تسلیم شد..
اون لباسی رو هم که برای مامان خریده بودم بهش دادم... مگه قبول می کرد!!! میگفت آخه به چه مناسبتی اینو برام خریدی؟؟؟میگفت برنمیدارم باشه مال خودت... به درد خودت می خوره...دیگه زور زوری بهش دادم... عصری هم رفتن خونه ی خودشون تا یه سری خرت و پرت بردارن و بعد هم راهی مشهد بشن... خیلی دوست داشتم که منم باهاشون برم... اما امان از شوهر ذلیلی!!!