6/ مرداد/ 88 (سه شنبه)هفته ی بیست و دوم...
6/ مرداد/ 88 (سه شنبه)
اكنون كودك درون رحم شما مثل يك نوزاد ولي كمي كوچكتر است. او 27.7 سانتي متر طول و حدود 450 گرم وزن دارد. پوست او تا زماني كه به اندازه كافي وزن اضافه كند چروكيده به نظر مي آيد؛ و موهاي نرمي بنام لانوگو كه سر و بدن او را پوشانده ، قابل ديدن است. لبهاي او مشخص تر شده و دندانهاي او به شكل ريشه هايي در درون لثه اش ظاهر شده اند. هرچند چشمهايش رشد كرده اند اما عنبيه (بخش رنگي چشم) هنوز رنگدانه ندارد و رنگي نشده است. ابروها و پلكهاي چشمان او در محل خود قرار گرفته اند و لوزالمعده او (كه براي توليد هورمونها بخصوص انسولين ضروري مي باشد) به سرعت در حال رشد است.
امروز زندایی رضا تماس گرفت... می خواست امروز با مامان و خواهرش برن جمکران... منم پیشنهاد دادم که با هم بریم... آخه رضا همیشه سه شنبه ها میره جمکران... خیلی ذوق کرد... اما من دو دل بودم که برم یا نه...آخه معملا رضا از دو ساعت قبل از اذان میره تا یه ساعت بعد از اذان... و این دو سه ساعت نشستن برای من سخته...نمی خواستم برم ... اما با اصرارهای رضا مبنی بر اینکه دوست نداره من تنها بمونم قبول کردم... قرار بود که ساعت ۶:۳۰ بریم دنبال زنداییش اینا... از ساعت ۵ بیدار شد... منم بیدار شدم... نمیذاشت بخوابم... منم که خوابالو... میوه اوورد... اما بعدش بازم من از رختخوابم تکون نخوردم... می خواستم بخوابم... اما وقتی دیدم که رفته توی آشپزخونه و داره اونجارو مرتب می کنه شدیدا شرمنده شدم... عذاب وجدان هم اومده بود و با صدای نه چندان خوشایندش مجبورم کرد که بلند بشم!!!! چی میشه این عذاب وجدان بعضی مواقع آدم رو همراهی کنه و ساز مخالف نزنه؟؟!! خلاصه که خواب رو به لقایش بخشیدیم و پا شدیم!!!
۷/ مرداد/ ۸۸ (چهارشنبه)
از اونجایی که مامان رضا اینا رفتن سوریه و دو تا از داداش هاش نرفتن وظیفه دیدم که برای یه بار هم که شده در طول این هفته دعوتشون کنم برای ناهار... گرچه بنده های خدا از من توقع ندارن اما بالاخره...
تصمیم به درست کردن شوید باقالی پلو با ماهی داشتم... این چند روزه حالم خیلی خوب بوده... اما نمی دونم چرا امروز حالم اینقدر بد بود... ضعف کرده بودم... همه چی رو آماده کردم... فقط با رضا تماس گرفتم و ازش خواستم که زودتر بیاد... سرخ کردن ماهی ها افتاد گردنش... می دونم این چند وقته سرش خیلی شلوغه و خیلی خیلی مشغله ی کاری و فکریش زیاد شده ... اما با این وجود همیشه کمک حالمه... تا جایی که بتونه کمکم می کنه... اجرش با خداش!!! قربون شوهر گل خودم بشم من...(آیکون پاچه خواری!)
این چند وقته دنبال کتابای روانشناسی و تربیتی کودک هستم... کسی می تونه کمکم کنه؟؟؟