۲۷/ تیر/ ۸۸ (شنبه)

عصری رفتم عکاسی تا عکسای مامان رو تحویل بگیرم... قرار بود رضا بیاد دنبالم تا بریم خونه ی مامانم اینا.مامانم یه سری وسایل می خواست که باید میرفتم میذاشتم خونه شون.فردا هم قرار بود مامان جون اینا که از تهران میان بیان و وسایل رو بردارن و ببرن اصفهان برای مامانم.از اونجایی که طبق معمول رضا کار داشت و گفت دیر میاد دنبالم اول خودم رو به یه لیوان آب طالبی دعوت کردم.بعد هم رفتم حرم.یه ساعتی حرم بودم که رضا اومد دنبالم.وسایل رو که گذاشتم یه تماس خونه ی خاله ی رضا گرفتم.آخه مادربزرگش از شهرستان اومده بود و اونجا بود.می خواستیم بریم دیدنشون که دیگه واسه ی شام هم دعوتمون کردن.

هنوز ساعت 12 شب نشده بود که مامانم زنگ زد و خبر داد که ما هم برای جشن عقد روز عید مبعث دعوت شدیم.

۲۸/ تیر/ ۸۸ (یکشنبه)

امروز از صبح داشتم کارای خونه رو میکردم.یه حال حسابی به خونه دادم.برای نهار هم زرشک پلو با مرغ درست کردم.

عصری کارام خیلی زیاد بود.اول رفتم آرایشگاه.با اینکه از قبل نوبت نگرفته بودم اما کارم زود راه افتاد.بعد هم رفتم خونه ی خاله ی رضا.می خواستم مانتوم رو از دختر خاله اش بگیرم.اما کسی در رو باز نکرد.وقتی برگشتم خونه داشتم ساکم رو میبستم که دختر خاله اش تماس گرفت و گفت پس چرا نمیای.گفتم یه ربع پیش اومدم ولی کسی نبود.ولی مثل اینکه خونه بودن و دیر جواب دادن و من هم رفته بودم.سریع ساکم رو بستم و رفتم خونه شون.

از اونجایی که ما خودمون داشتیم راهی اصفهان میشدیم قرار شد تمام اون وسایلی رو که شب قبل برده بودیم خونه ی مامان تا مامان بزرگ ببره براش رو خودمون ببریم براشون.در نتیجه بنده تمام کارها رو کردم و وسایل رو گذاشتم داخل ماشین و می خواستم برم خونه ی مامان که ماشین روشن نشد!!!از من استارت زدن و از ماشین روشن نشدن!خلاصه دپرس شدم.رضا هم یه کیس گذاشته بود توی ماشین که براش ببرم مغازه و شدیدا هم بهش نیاز داشت.خلاصه صاحبخونه مون لطف کرد و اومد درست کرد ماشین رو.خدا خیرش بده.

شب هم طرفای یک و نیم بود که رسیدیم اصفهان.ولی مگه خوابمون می برد از ذوق و شوق دیدن همدیگه!!! نصفه شبی مشغول رنگ کردن موهای مامانم شدم...

۲۹/ تیر/ ۸۸ (دوشنبه)

امروز صبح با اینکه دیشب دیر خوابیده بودم اما زود از خواب بیدار شدم.هنوز نه نشده بود.

جشن از ساعت 4 شروع میشد.مامان برای من و آبجی نوبت آرایشگاه گرفته بود اما آبجی گفت بیخیالش.خودمون که بلدیم! خلاصه از ساعت 12 شروع کردیم.اول موهای آبجی رو صاف کردم براش با اتوی مو.بعد هم موهای خودم.بعد خودم رو آرایش کردم.بعد هم آبجی.آخر سر هم موهای مامان رو اتو کردم و یه آرایش مختصر.

ناهار هم بابا برامون کباب درست کرد.

جشن هم که رفتیم وسطای جشن بودیم که رضا زنگ زد و گفت حوصله مون سر رفته بود با داداشت برگشتیم خونه.منم با اینکه کیک نداده بودن و تا شام هم کلی باقی مونده بود اما بهش گفتم که بیاد دنبالم.برگشتم خونه و لباسام رو عوض کردم و راه افتادیم.

شب که رسیدیم خونه خیلی خسته بودم.کمرم درد می کرد.سریع خوابیدم.تا رفتم توی رختخواب ضربان قلبش رو شنیدم... تند تند... حس خوبی بود... مامان قربونش بشه...

۳۰/ تیر/ ۸۸ (سه شنبه )هفته ی بیست و یکم...

وزن كودك شما حدود 340 گرم و اندازه او تقريبا 26.6 سانتي متر است. ابروها و پلكهاي او كامل شده اند. و مسلما شما حركتهاي او را احساس مي كنيد. كودك شما به برنامه روزانه و كارهايي كه ممكن است داشته باشيد توجه نمي كند؛ پس اگر هنگامي كه در شب آماده خوابيدن مي شويد او تكان خوردن را آغاز كرد، تعجب نكنيد. اگر شما يك دختر در شكم خود داشته باشيد واژن او كاملا شكل گرفته است هرچند رشد اين اندام تا زمان تولد او ادامه خواهد يافت.