19/ تیر/88 (جمعه)
صبح تازه از خواب بیدار شده بودم و صبحونه خورده بودم که به رضا زنگیدم و گفت که توی متروئه... یه دستی به سروصورتم کشیدم و منتظرش شدم... خیلی دلم براش تنگ شده بود... از وقتی که اومده بودم تهران انگار نی نی هم دوری از باباش رو حس میکرد... چون دقیقا از همون روزهای اول شروع کرد به تکون خوردن!!! بعضی موقع ها شکم و پهلوهام یه تیری می کشید... گرچه برای من خیلی شیرین بود!!!
وقتی اومد ازش پذیرایی کردم و بعدش هم از این چند روزه و کارایی که کرده برام تعریف کرد...
چون شب قبل نخوابیده بود بردمش توی اتاق تا بتونه یه چرتی بزنه... خستگی از سروصورتش میبارید...
سجاد این یکی دو روزه به مامان باباش گیر داده بود که باید برام تولد بگیرید... حالا یه ماهی هم از تولدش گذشته بود هاااااا... خلاصه که پیروز شد و قرار شد که عصری بیان خونه ی مامان بزرگ تولد بگیرن براش...
عصری اول رفتیم خونه ی دایی بزرگه... تقریبا یه ماه قبل بود که از مکه اومده بود و نشده بود که ما بریم دیدنش...
بعد خواستیم برای سجاد کادو بگیریم... ولی چون جمعه بود مغازه ها بسته بود... با بدبختی یه مغازه پیدا کردیم که باز بود و براش یه کادوی کوچولو خریدیم....
بعد از مراسم تولد هم خداحافظی کردیم و برگشتیم...
وای که چقدر دلم برای رضا و خونه ی خودمون تنگ شده بود... آدم توی خونه ی خودش یه حس آرامش عجیبی داره که هیچ کجای دیگه اون حس رو نداره...