17/ تیر/ 88 (چهارشنبه)
عصری با خاله باز رفتیم بیرون... دو سه تا مغازه ای رو که دیروز رفته بودیم و احتمال میدادیم که شال مامان اونجا جا مونده باشه رو سر زدیم... آخرش شال رو توی همون شال فروشی جا گذاشته بودیم!!!
شب هم دو تا دایی ها مهمونمون بودن... شام دور هم بودیم... جفت زندایی ها دعوت کرده بودن که برم خونشون... اما بالاخره رفتم خونه ی دایی کوچیکه... آخه پسرداییم از چند روز قبل دعوتم کرده بود... منم به شرطی قبول کردم برم خونشون که پنج شنبه شب منو برگردونن خونه ی مادربزرگ... چون قرار بود که رضا بیاد دنبالم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 23:3 توسط ملکه ی سبا
|