15/ تیر/ 88 (دوشنبه)
بابا با آقا مجتبی (شوهر خاله ام) از صبح رفتن دنبال سرویس کولر ماشین... بنده های خدا تا عصری معطل شدن و آخرش هم کارشون راه نیفتاد.... خیلی دلم برای بابا سوخت...
عصری دایی اینا یه کیک کوچولو خریده بودن و اومدن...
بعدش می خواستیم بریم خونه ی اون یکی دایی اما یهو مهمون اومد... یه ساعتی گیر افتادیم... بعد هم که رفتیم برای شام نگه مون داشتن... قرار بود که بابا اینا برگردن اصفهان... اما به خاطر ماشین برنامه شون رو یه روز عقب انداختن... شام که غذای مورد علاقه ام بود اینقدر خوردم که شب نمی تونستم بخوام... نمی دونم چرا اینطوری شدم... تا یه ذره چیز می خوردم شکمم باد می کنه و میاد جلو... مثل زنای هشت نه ماهه!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 23:9 توسط ملکه ی سبا
|