از صبح به رضا گفتم که امشب بریم خونه ی مامانت.قبول نکرد.گفت بذار برای فردا شب که احتمالا شب اول ماه رمضونه.

صبح مامانم زنگ زد.قرار شد که عصری بریم بازار.البته بهشون گفتم که شاید خواب بمونم بنا براین تماس بگیرن و بیدارم کنن.ساعت ۵ بود که بیدار شدم . دیدم خبری نشد.زنگ زدم خونه داداشم گفت که نیستن!خیلی تعجب کردم.حدس زدم که دارن میان خونه ی من.اما خبری نشد.طرفای ۷ بود که زنگ زدن.دیدم شماره ی تهرانه!خونه ی مادر بزرگ.تعجب کردم.وقتی گوشی رو برداشتم دیدم آبجیمه.رفته بودت تهران!تا ده روز هم می مونن!بی خبر و ییهووووووو.خوش بگذره بهشون.

رضا هم تماس گرفت و گفت اگه موافق باشم می تونیم امشب بریم خونه ی مامانش اینا.آخه مامانش شاغله و گفته که از فردا شب کاراش بیشتر می شه و واسه ی افطار هم خونه نمی یان تا هفته ی بعد!

ده دقیقه مونده به اذان بود که رسیدم اونجا.فقط دوتا از برادرشوهرام خونه بودن.مامانش هنوز نیومده بود خونه! دقایقی از اذان گذشته بود که رضا هم رسید.

طرفای نه و نیم بود که مامان رضا هم اومد!!!

یه خورده نشستیم و پا شدیم.با رضا رفتیم پمپ بنزین.یه خورده بالاترش یه شهربازیه.بهش گفتم بریم؟گفت نه بابا پولم کجا بود؟منم که وقتی توی پمپ بنزینی بودیم یه خورده با رضا حساب کتاب داشتیم و پولامو داد گفتم غصه نخور من خودم حساب می کنم!گرچه رفتیم و بیچاره طبق معمول خودش همه رو حساب کرد