صبح مامان نوبت دکتر داشت... رضا بردش... من و آبجی هم تا طرفای دوازده خواب بودیم... بعدش سریع صبحانه خوردیم و مشغول آماده کردن ناهار شدیم... آبجی مرغ رو پاک کرد... بعدش من با روغن حیوانی یه ذره سرخش کردم... بعد با آب جوشیده ی کم گذاشتم پخت... با نخود فرنگی و ذرت و گوجه و سیب زمینی سرخ کرده هم تزیینش کردم... آبجی رو هم فرستادم خرید کرد... برام دلستر هلو هم خرید...

خاله ی رضا هم برام دلمه ی برگ مو درست کرده بود و فرستاده بود... عصری هم ساعت 6 بود که رضا مامان و آبجی رو بردشون و سوار اتوبوسشون کرد...

هنوز سه چهار ساعت از رفتنشون نگذشته... اما خیلی دلم براشون تنگ شده...

از اونجایی که حالم نسبت به روزهای قبل خیلی بهتره و یکمی حال و حوصله ی کتاب خوندن پیدا کردم رفتم سراغ کتاب خوندن...کتاب "انسان در مسیر زندگی" . کتاب بسی جالبیه... از ابتدای تولد تا پیری...