صبح که از خواب پا شدم دیدم مامان افتاده به کار... ساعت تازه هشت صبح بود... داشت ملافه ی رختخوابمون رو درست می کرد... ساعت طرفای ده یازده بود که صبحونه رو آماده کردم... خداییش صبحونه خوردن با جمع چه حالی داره... من هیچ وقت تنهایی رغبتم نمی شه که چیزی بخورم... حتی میوه... چه برسه به صبحونه... به خاطر همینه که هروقت میان پیشم در عرض دو روزی که پیشم هستن یک کیلو وزنم میره بالا... اما تا میرن سریعا دو کیلو میام پایین!!!

از صبح تا ظهر مامان خونه ی منو یه تکون اساسی داد... خونه از این رو به اون رو شد!!! خداییش دستش طلا... خسته شده بودم از یکنواختی چیدش وسایل خونه... آخه من برعکس مامانم حال و حوصله ی تغییر دکوراسیون خونه رو ندارم.... ولی مامانم سرش درد می کنه برای یه همچین کارایی...

عصری هم رفتیم دکتر... برای چکاپ ماهیانه... می خواستیم صدای قلبش رو بشنویم... یه ده دقیقه ای شیطونی کرد!!! هرچی دنبالش می گشتیم تا صدای قلبش رو بشنویم پیداش نمی کردیم!!! دکتر گفت معلومه که بچه ی فوق العاده شیطونی داری که یه جا بند نمی شه!!!

بعد رفتیم فروشگاه... مامان ملافه خرید... یه ملافه ی خوشگل... بعد هم ماشین رو برداشتیم و اومدیم خونه... من و آبجی سریع آماده شدیم و رفتیم تولد دختر خاله ی رضا... بزن بکوب و اوپس اوپس و ... در کل خیلی خوش گذشت... جمع جمع دخترای جوون بود فقط... من هم یه بلوز کادو خریده بودم براش...

وقتی برگشتیم خونه دیدم مامان نشسته پای ملافه دوختن... سریع ملافه رو بریده بود و یکی دوتا از پتوهایی که لازم نداشتم و ملافه هم نکرده بودمشون رو برداشته بود و داشت ملافه می کرد... خداییش خیلی حال و حوصله داره... من که متاسفانه از نظر صبر و تحمل به مامانم نرفتم... خیلی هم اهل ظریف کاریه... کاش من هم مثل مامانم بودم!!!! خلاصه تا آخر شب هم دستش بند بود...

شب به رضا زنگ زدم و گفتم زودتر بیاد خونه... گفتم تخمه هم بخره... مناظره ی احمدی نژاد با کروبی... خداییش از طرز صحبت کردن احمدی نژاد لذت بردم!!!