15/ خرداد/ 88 (جمعه)
مامان بهم گفته بود که جمعه شب یا شنبه صبح راه میفتن و میان پیشم... اما در یک عملیات غافلگیرانه جمعه صبح بود که اومدن... آبجی هم اومده بود... خیلی خیلی ذوق کردم... قرار بود که ناهار بریم خونه ی مامان رضا... نمی دونم چه جوری به دلم افتاد که وقتی شب قبلش داشت دعوتم می کرد گفتم شاید مامانم اینا بیان در این صورت جلو جلو عذرخواهی می کنم از نیومدنم...
ساعت یازده بود که تماس گرفتن و گفتن رسیدن و رضا هم رفت دنبالشون... بعدش هم مامان و رضا رفتند جمکران... من هم سریعا به پخت و پز مشغول شدم... بعد از مدتها بود که آشپزی می کردم...واقعا بهم چسبید...آبجی هم کمکم کرد و یه سری هم خریدهام رو انجام داد برام...
سر سفره ی ناهار بودیم که زنگ در رو زدند... داداش رضا بود... بنده ی خدا مامان رضا غذا فرستاده بود... میگو پلو... دیگه زحمت غذا درست کردن برای فردا هم از روی دوشم برداشته شد...
عصری هم رفتیم حرم... مامان جلو جلو به مناسبت روز زن برام کادو خرید... یه پیرهن خوشگل... من هم جلو جلو به مناسبت تولدش براش کادو خریدم... چیزی رو که خیلی دوست داشت...یه انگشتر با نگین فیروزه ای...بعد از خرید هم با رضا قرار گذاشتیم و اومد دنبالمون... قول داده بود بهم که شب بهمون سیرابی بده... خلاصه رفتیم کله پزی و یه سیرابی زدیم به رگ... اما حیف که من مثل قبلا ها نتونستم اونطوری که باید بخورم...