مامان نوبت دکتر داشت... صبح رضا بردش... خیلی کارش طول کشید... من و آبجی و مامان جون هم خونه بودیم... برای صبحونه هم رضا رفته بود کله پاچه خریده بود... اما من که عاشق کله پاچه بودم اصلا میلم نکشید... به اصرار مامان جونم یه خورده خوردم که آخرشم بالا اووردم...

آبجی هم زحمت کشید و کل خونه رو برام جارو کشید و حمام رو که خیلی کثیف شده بود رو شست...

برای ناهار مامان جون آش درست کرد... خیلی فاز داد بهم...

راستی صبح هم آبجی رفت سبزی اسفناج خرید و مامان جون هم پاک کرد هم شست هم خورد کرد هم سرخ کرد... خدا یک در دنیا و صد در آخرت بهش بده...آآآآآآمییییییین...

بعد از خواب عصرونه همه شون تصمیم گرفتن که برگردن خونه هاشون اما مامان چون سرما خورده بود و حالش بد بود قرار شد بمونه و فردا صبح برن... اما حریف مامان جون نشدم.... برگشت تهران...

با اینکه دو روز بیشتر پیشم نبودن اما خیلی خیلی از تنهایی در اومدم... توی همین دو روزه یه کیلو اضافه کردم...کاشکی همیشه یکی پیشم بود...........