صبح مامان جون هم سبزی آش گرفت هم باقالا گرفت... برای ناهار هم چون خیلی وقت بود که هوس استانبولی داشتم برام درست کرد...

مامان و آبجی هم از اصفهان راه افتاده بودن و قرار بود که تا ظهر برسن و ناهار با ما باشن... اما تماس گرفتن و گفتن که یه کاری دارن و باید برن انجام بدن... بعدش میان... تا بیان خونه ی من ساعت شش شده بود... حسابی ذوق اندر ذوق...