22/ دی / 87 (یک شنبه)
(صبح امتحان داشتم)
ظهر مامان اینا رو دعوت کرده بودم خونه مون ناهار.... جای همه تون خالی.... فسنجون... با ترشی و زیتون و دوغ....
دیگه نشد بعد از ناهار بخوابیم.... مامان اینا می خواستن برن خونه ی یکی از دوستاشون.... ساعت 15:30 از خونه زدیم بیرون.... رسوندمشون.... خودم سریع پا شدم... رفتم خونه ی دوستم.... خونه ی خودش تهرانه... خونه ی مامانش اینا اینجاست... یه دختر داره.... به اسم مهلا... اینقدر خوشگل و بامزه است.... من از این آدمایی ام که از هر بچه ای خوشم نمی یاد و سمت هر بچه ای هم نمیرم.... دیگه خودتون ببینین چقدر ناز بوده مهلا!!!!
اونجا که بودم یکی از دوستای قدیمیم که خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم باهام تماس گرفت.
شب یه مشکلی برام پیش اومد که به ناچار زنگ زدم به زنداییم تا باهاش مشورت کنم که موثر هم واقع شد..... از خودم واقعا شرمنده میشم که بعضی اوقات روابطم با بقیه فقط به خاطر حل مشکلات خودمه!!!!!