صبح پسر خاله ی رضا آش خریده بود... نشسته بودم سر سفره و منتظر رضا بودم که بیاد با هم شروع کنیم اما رضا یهو گفت می رم خونه ی مادربزرگ و بیست دقیقه ی بعد میام... تنهایی شروع کردم... بیست دقیقه گذشت و نیومد... دلم شور میزد... گفتم حتما دعوایی, جر و بحثی شده که رضا یهو رفته!! تماس هم که گرفتم گفت الان میام که نیومد... وقتی اومد گفت رفته بودم دوش بگیرم!!! کلی عصبانی شدم و بهش توپیدم.... خب به منم میگفت که می خواد دوش بگیره تا منم آماده میشدم و با هم می رفتیم خونه ی مادربزرگ.. آخه بعد از صبحونه هم آماده شده بودم که برم اونجا... خلاصه که بازم کلی اعصابم کیشمیشی شد!!!