8/شهریور/ 87 (جمعه)
از اونجایی که دیروز سر کنسل شدن امتحانم کلی اعصابم خرد شد و به خاطر این اعصاب خوردی و خستگی زیاد دیروز ظهر اصلا خوابم نبرد و امروز هم روز خوب جمعه بود,تا ساعت 10 صبح خوابیدم!ابته این هم جای تعجب داره.چون کلا از اون جایی که من خیلی خوش خواب تشریف دارم روزای جمعه تا خود ظهر به خودم استراحت می دم و می خوابم!
با رضا نشستیم یه سی دی دیدیم که خیلی واسم جالب بود.موضوعش موسیقی بود.و اینکه چقدر واسه ی روح و جسم آدمی ضرر داره و ... ,که یهووووووووو جو گرفت منو اومدم تموم موزیکام رو که حدود 23 گیگ بود رو پاک کنم که رضا بهم گفت اولا افراط و تفریط کار خوبی نیست.دوما یه کاری نکن بعدا بیای بهم بگی که اطلاعاتت رو برگردونم برات.من هم بی خیالش شدم!ولی تصمیم گرفتم که موزیکای غمگین رو پاک کنم.
وقتی از خواب عصرانه پا شدیم یه دوش گرفتم و آماده شدیم با یکی از دوستاش به نام وحید و نامزدش رفتیم شهر بازی.واسه ی بار دومی بود که با هم می رفتیم بیرون.توی شهربازی افطار کردم.رضا جونم زحمت کشیده بود و برای افطارم خوراکی برداشته بود.
توی شهر بازی هم من و رضا با هم رفتیم فلای سکای (فلای سکی) سوار شدیم و بعدش هم چهارتایی رفتیم کشتی اژدر سوار شدیم.خیلی خوش گذشت.
شام هم به این دلیل که مادر بزرگم اومده بود خونه ی مامانم اینا باز واسه ی شام دعوت بودیم.خاله و شوهر خاله هم زحمت کشیده بودن و اومده بودن.بابام باز کیک خریده بود که باعث هر چه بیشتر ذوقیده شدن بنده شدن.بعد از شام باز مراسم عکس کوشون و ... انجام شد.مامان جون و خاله هم کادوشون رو دادن.خاله واسم یه شال خریده بود که خیلی خوشم اومد ازش.مامان جون هم واسم یه روفرشی خریده بود.برای آبجیم هم یه کفش خوشمل خریده بود.برای کیک هم از اونجایی که من شدیدا آلرژی دارم فقط یه ذره کیک خوردم.
موقع کیک خوردن یهو داداشم گفت خدا رو شکر که اینا فقط دوقلو هستن.گفتیم چطور؟گقت می ترسیدم اگه ده قلو بودن ده روز تولد بگیرن و هر شب هم کیک و ...!
بعد از کیک هم داداشم گیر داد که بریم بیرون بچرخیم.من و داداش و آبجی و خاله برفتیم بیرون و یه چرخ کوچکولو زدیم و برگشتیم.بعد هم از همه خداحافظی کردیم و اومدیم خونه ی خودمون.
شکر خدا امروز هم روز خیلی خوب و عالی رو داشتم.