تبليغاتX
خود سرنوشتم را خواهم نوشت...

۳۰/ آبان/ ۸۸ (شنبه)

امروز بعد از ناهار رضا پیشنهاد داد که بریم بیرون... بعد از ناهار اول رفتیم یه آپارتمانی که رضا آدرسش رو گرفته بود تا ببینیم رو پیدا کنیم که پیدا نکردیم... بعد رفتیم تعمیرگاه ماشین که بسته بود... بعد هم شرکت دوست رضا چون باهاش قرار داشت... یه یه ساعتی هم اونجا بودیم... بنده هم مشغول دیدن آگهی ها و نیازمندی ها جهت پیدا کردن خونه ای مناسب... رضا میخواست بره مغازه ... من هم زنگ زدم به یکی از دوستام که گفت بیرونم و آدرس هم داد و منم خودم رو رسوندم بهش... البته دو تا از دوستای دیگه اش هم باهاش بودن... رفته بودن برای خرید... بعد از خرید هم رفتم خونه شون... شب هم رفتم مغازه ی رضا و با هم برگشتیم خونه...دیدم دست رضا یه ماهیه!!! گفتم جریان چیه؟ گفت برای نماز مغرب رفته بودم مسجد... وقتی داشتم برمیگشتم مغازه دیدم وسط خیابون یه پلاستیکه پر از آبه... دقت که کردم دیدم یه ماهی هم افتاده... برش داشتم دیدم هنوز جون داره... سریع برگشتم مسجد و یه پلاستیک هم برداشتم و پر از آبش کردم و ماهی رو انداختم توش... ماهیه اینقده خوشگله...

۲۹/ آبان/ ۸۸ (جمعه)

رضا از دیشب بهم قول داده بود که امروز صبح منو ببره حلیمی... اما از اونجایی که تا طرفای نماز صبح پای سیستم بود و میدونستم که صبح چون روز تعطیله میخوابه به ذوق و شوق حلیم خودم مرتب از خواب پا میشدم و ساعت رو نگاه میکردم... خلاصه از خواب ناز بیدارش کردم و راهی حلیمی شدیم... بعد از صبحونه هم خودش پیشنهاد داد که بریم همایش...  دکتر شاهین فرهنگ توی شهر ما سخنرانی داره... ۵ تا جمعه ی متوالی که از جمعه ی قبل اولین جلسه اش بود... خلاصه با همسری راهی شدیم... ماشالا چه جمعیتی اومده بودن... سالن که پر شد هیــــــچ... تازه رفتن روی سن هم نشستن... اما بیشتر از یه ساعت دووم نیووردم... آخه این نی نی کلی در شکم بنده قر دادن و اجازه صادر نکردن که بنده بیشتر بشینم... خلاصه راهی خونه شدیم... بنده هم چون برخلاف روزهای قبل خیلی زود از خواب بیدار شده بودم داشتم میمردم از بیخوابی... خوابیدم... رضا هم رفت جمکران...

مادرشوهر عزیز هم تماس گرفتن و گفتن که رفتن بوستانی که خارج از شهره... دعوت کرد که بریم... البته یه سری وسایل هم یادشون رفته بود با خودشون ببرن که سفارش کردن براشون ببریم...

عصری هم با یکی از دخترخاله های رضا(دختر خاله وسطی) قرار داشتم تا بریم پیاده روی... مسیر بازار رو انتخاب کردیم چون می خواست خرید کنه... بعدشم اینقده هوا سرد بود که رفتیم به کافی شاپی که نزدیک مغازه ی رضاست... بعد هم رفتیم پیش رضا و سوئیچ ماشین رو ازش گرفتیم و راهی خونه ی خاله ی رضا شدیم... یکی دو ساعتی اونجا بودم و از اونجایی که آقایون و پسرهای فامیل رفته بودن سالن فوتبال و مادرشوهر گرام هم تنها بود راهی منزلشون شدم... ساعت هنوز دوازده نشده بود که آقایون تشریف اووردن و من و رضا هم راهی خونه شدیم...

۲۸/ آبان/ ۸۸ (پنج شنبه)

امروز عصری دختر خاله ی رضا زنگ زد و گفت که امروز مشکلی ندارم که باهات بیام پیاده روی اما هوا بسی ناجوانمردانه سرد است و به خاطر خودت میگم که امروز رو کنسل کنیم... منم قبول کردم... اما شب که شد حوصله ام سر رفت... تصمیم گرفتم که خودم به تنهایی برم... خلاصه از خونه ی خودمون تا سرکوچه ی خونه ی مادرشوهر پیاده روی کردم... دقیقا یک ساعت شد... بماند که مثلا یه قسمت از مسیر رو میخواستم میانبر بزنم اما راهم طولانی تر شد!!! خلاصه دیگه سوار اتوبوس شدم و رفتم سمت مغازه ی رضا... با رضا تماس گرفتم که گفت سرش خیلی شلوغه... بنده هم مجله ی روزهای زندگی رو طبق روال عادت خریدم و راهی پارکی که نزدیک مغازه ی رضاست شدم... چایی توی اون هوای سرد خیلی می چسبید...

۲۷/ آبان/ ۸۸ (چهارشنبه)

امروز قرار شد که بعد از نماز مغرب و عشا برم دنبال دختر خاله ی رضا (دختر خاله بزرگه)... خونه شون نزدیک خونه مونه... تو راه هم مغازه های پالتو فروشی وایمیستادیم و پالتو ها رو نگاه می کرد... بین راه هم نسکافه خوردیم و ذرت مکزیکی...  یه تیکه از مسیر رو که سوار اتوبوس شده بودیم یکی از دوستان قدیمم رو دیدم... البته من که اول اصلا نشناختمش... خودش پا جلو گذاشت... اینقدر تیپش عوض شده بود که نگو...

۲۶/ آبان/ ۸۸ (سه شنبه)

عصری با دخترخاله رضا(دختر خاله وسطی) رفتم پیاده روی... توی راه هم بستنی میوه ای و بعد هم شیر قهوه خوردیم ... بماند که شیر قهوه اش دقیقا مزه ی کافی میکس میداد!!!

رضا هم اینقده امروز کار داشت و سرش شلوغ بود که اصلا یادش رفته بود امروز سه شنبه است و باید میرفته جمکران!!!

۲۵/ آبان/ ۸۸ (دوشنبه)

رضا امروز ماشین رو نبرد تا من عصری برم دکتر... نوبت نگرفته بودم ... وقتی رسیدم مطب دیدم همه رفتن... فقط منشی و دکتر... خلاصه منشی رو راضی کردم که بذاره برم پیش دکتر... امروز ۳۷ هفته کامل شد... معاینه ام کرد... گفت شکمت خیلی بالاست... نی نی هنوز نیومده پایین و اگه وضع اینجوری پیش بره به احتمال ۹۰٪ سزارین میشی... هفته ی دیگه نمی خواد بیای... دو هفته بهت وقت میدم که بری پیاده روی... روزی یک ساعت حداقل... روزی نیم ساعت هم حتما برو توی وان آب گرم...بعد از دو هفته اگه نی نی اومده بود پایین و همه شرایط مناسب بود طبیعی زایمان می کنی... وگرنه برات وقت تعین می کنم و باید بری بستری بشی برای سزارین... من که خیلی میترسم از سزارین...

از در مطب که پام رو گذاشتم بیرون یه ساعت رفتم پیاده روی... هوا خیلی سوز داشت... وقتی داشتم برمیگشتم سمت مغازه ی رضا رفتم کافی شاپ بلکه با یه قهوه یه ذره گرم بشم... همه دوست دختر دوست پسرها با هم اومده بودن...خلاصه مادر و نی نی گولو با هم خلوت کردیم!!!

امشب شام خونه ی مامان رضا بودیم... به رضا سفارش کردم که حرفای دکتر رو به کسی نگه... فقط بگیم دکتر گفته که باید پیاده روی کنی... همین...مامانش میگفت من که از وقتی رفتی توی نه ماه بهت گفتم برو پیاده روی... اما خودت تنبلی کردی... منم گفتم مگه یه آدم تنهایی چقدر می تونه خیابونارو گز کنه؟؟ دیگه همه ی مغازه دارای خیابونی که رضا توش مغازه داره من رو میشناسن بس که اونجا راه رفتم... آدم که تنهایی حال نداره پیاده راه بره... همون موقع یکی از دخترخاله های رضا زنگ زد... مامان رضا هم ازشون خواست هرزمانی که وقت دارن لطف کنن و با من بیان پیاده روی... (تازه بهشون گفتم که همراه با پذیراییه بلکه تشویق بشن و باهام بیان پیاده روی!!!)

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 13:11 | لینک ثابت |

كودك شما حسابي چاق شده است! او بين 2720 تا 3400 گرم وزن دارد (پسرها معمولا كمي سنگين تر از دخترها هستند) و طول بدن او نيز بين 48.2 تا 50.8 سانتي متر است. او مي تواند خيلي محكم چنگ بيندازد كه اين را هم به زودي مي توانيد با انگشت خود امتحان كنيد! اندامهاي او كاملا رشد كرده و در مكان نهايي خود قرار دارند. ولي ريه ها و مغز او هرچند به اندازه اي رشد كرده اند كه بتوانند فعاليت كنند اما تا زمان تولد و مدتي پس از آن نيز به رشد خود ادامه مي دهند.
فكر مي كنيد چشمهاي كودك شما چه رنگي هستند؟ ممكن است نتوانيد به درستي پاسخ دهيد. اگر چشمان او قهوه اي باشند احتمالا به همين رنگ باقي خواهند ماند. اگر رنگ چشمانش خاكستري تيره يا آبي پررنگ باشد ممكن است به همين رنگ باقي بمانند و ممكن است تا 9 ماهه شدن نوزاد سبز فندقي يا قهوه اي شوند. اين امر بدان خاطر است كه امكان دارد عنبيه كودك (بخش رنگي چشم او) در ماههاي اول پس از تولد رنگدانه بيشتري ذخيره كند. به همين دليل امكان ندارد كه رنگ چشمهاي او روشن تر يا آبي تر شوند. عنبيه هاي سبز فندقي و قهوه اي بيشتر از عنبيه هاي آبي يا خاكستري رنگدانه دارند

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 10:58 | لینک ثابت |

چقدر زود گذشت... سی و شش هفته به سرعت برق و باد گذشت و الان در حال سپری کردن هفته ی سی و هفتم هستم... الان که به چند ماه پیش فکر می کنم خنده ام میگیره... سه چهار ماه اول بارداری... خیلی سخت بهم گذشت... مخصوصا که تنهایی رو هم باید تحمل می کردم... اینقدر سخت بود که بعضی مواقع اشکم در میومد و از خدا گله میکردم که آخه مگه من چه گناهی به درگاهت مرتکب شدم که این بلا به سرم اومد!!!! رضا هم دعوام میکرد و به جای کفر گفتن باید خدا رو شکر کنی... اما الان... با اینکه این بلا هنوز کامل نازل نشده مثل پروانه دورش میگردم و قربون صدقه اش میرم!!! با همه ی سختی هایی که پشت سر گذاشتم باز وقتی خودم رو با بقیه مقایسه می کنم می فهمم که خدا خیلی خیلی هوام رو داشته و مراقبم بوده... ای خــــــدا... دمت گرم!!!

همیشه لحظه های آخر انتظار سخت تر از لحظه های دیگه میگذره... لحظه های کشنده... هر ثانیه اش مثل قرن ها میگذره به آدم... ولی باز من شانس اووردم که این یکی دو هفته سرم حسابی گرمه... از یه طرف مرتب تلفن جواب میدم و مشتری میبرم برای خونه ی بابا... از طرف دیگه هم هر وقت یه فرصت کوچولو پیدا میکنیم با رضا میریم املاکی برای پیدا کردن خونه ی مناسب جهت خریدن... خلاصه حسابی سرم گرمه... وگرنه تا حالا دیونه شده بودم از انتظار...

دیشب مامان اینا از اصفهان اومدن... بابا ماموریت خورده بهش برای تهران... پنج شنبه و جمعه... بابا و داداش دیشب راهی تهران شدن... اما مامان و آبجی موندن... البته رفتن خونه ی خودشون تا اونجا رو مرتب کنن و وسایلی که هنوز مونده رو بسته بندی کنن... بابا یه خرگوش خوشگل برای نینی خریده .... برای روی تختش... دیشب رفتم خونه ی مامان اینا... یکی دو ساعتی اونجا بودم... بعد هم رفتم مغازه ی رضا و با هم اومدیم خونه ی خودمون... به مامان هم گفتم که ناهار امروز با من... فکر هیچی نباشه... فقط خونه رو مرتب کنه و وسایل رو بسته بندی کنه... برای ناهار هم شوید باقالی پلو با مرغ درست کردم....

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 11:26 | لینک ثابت |

تبريك! كودك شما كامل شده است و از اين به بعد قادر خواهد بود كه به زندگي در خارج رحم ادامه دهد. كودكاني كه قبل از 37 هفتگي به دنيا بيايند نارس و به آنهايي كه بعد از 42 هفته به دنيا بيايند ديرشده مي گويند. وزن كودك شما كمي بيشتر از 2720 گرم است و از سر تا پاشنه پا حدود 48.2 تا 50.8 سانتي متر طول دارد.
موي سر بسياري از كودكان در هنگام تولد كامل است و طول موهاي آنها ممكن است بين 1.2 تا 3.8 سانتي متر باشد. اگر رنگ موي كودك شما با خود شما يكسان نيست تعجب نكنيد. برخي نوزادان هم تنها كمي موي كرك مانند دارند...

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 12:13 | لینک ثابت |

اول از همه میخوام ازتون گله و شکایت کنم... خیلی وقته آپ نکردم ولی شما یه کامنت نذاشتید جویای حال من بشید... شاید این همه مدت خبری از من نبوده به خاطر این بوده که بالاخره انتظار به سرانجام رسیده باشه و نی نی گولو به دنیا اومده باشه!!!! ای بیمعرفت ها... ولی نه... خوشحال نشید... خبری نبوده... نی نی گولو هنوز سرجاشه...

از اونجایی که میگن تا وقتی صاحبخونه ی خوب داشته باشی خونه دار نمیشی ما هم این سه سالی که توی این خونه نشستیم اصلا به فکر خرید خونه نبودیم... اما این یکی دو ماهه که دختر صاحبخونه نامزد کرده حدس زدم که امسال آخرین سالی باشه که ما مهمونشونیم و از سال دیگه باید به فکر خونه ی دیگه ای باشیم... به همسری هم گفتم... همسری هم با صاحبخونه صحبت کرده بود و مطمئن شدیم که حدسم درسته... بالاخره طرف یه جایی رو می خواد که جهیزه ی دخترش رو که خرد خرد میخره توش بذاره یا نه؟؟!!

خلاصه... همسری جون هم به فکر گرفتن وام و خرید خونه افتادن... الان هم که قیمت های خونه پایینه و برای ماهایی که تو فکر خونه دار شدن هستیم بهترین موقعیته... این هفته همش به املاکی های مختلف سر زدیم و خونه دیدیم... امروز هم یه خونه دیدیم که خیلی به دلمون چسبیده... با این حال خدا کنه که هرچی خیره همون بشه...

از طرف دیگه هم خودم یه پا املاکی شدم!!! آخه بابا خونه ای رو که قم داره سپرده بود به دو سه تا از املاکی های محله تا مستاجر براش پیدا بشه... اما همه شون بی بخــــــار... در نتیجه خودم دست به کار شدم... یه آگهی دادم به روزنامه... و سیل تلفن ها ... چهارشنبه بود که آگهی چاپ شد... ساعت هنوز نه نشده بود که تلفن خونه شروع کرد به زنگ خوردن... تا شب حدود ۴۰ نفر تماس گرفتن... از اونجایی که خونه ی بابا اینا با خونه ی ما کلی فاصله داره به هرکدوم از مشتری ها که میخواستن خونه رو ببینن گفتم که می تونن جمعه بین ساعت ده تا دوازده صبح تشریف بیارن... آخه همسری که خودش درگیر کارای خودشه بنده ی خدا... من هم که با این وضعم نمی تونم هر روز پاشم برم خونه ی بابا... خلاصه... امروز چند نفری اومدن برای دیدن از خونه... تا ببینیم خدا چی میخواد و چی میشه... البته تا انتهای هفته ی آینده هم آگهی سه بار دیگه چاپ خواهد شد... ایشالا که یه مشتری خوب پیدا بشه برای خونه شون... این کمترین کاریه که برای تشکر از بابا می تونم انجام بدم...

دو سه روزی هست که افتادم به کار... مثلا همون چهارشنبه که کلی تلفن مجبور بودم  جواب بدم از ساعت ۷ صبح بیدار شدم و تا شب هم مشغول کار بودم... حتی بعدازظهر هم نخوابیدم... اگه تا یه هفته ی دیگه اینجوری کار کنم فکر کنم دیگه نی نی گولو به دنیا بیاد....

همه میگن توی ماه آخر بارداری نی نی تکون هاش کمتر میشه... اما این نی نی گولوی من که برعکسه... تکون هاش بیشتر هم شده!!! ماشالـــــــــا... ورجه وورجه می کنه حسابــــــــی... شبا با بدبختی میخوابم... ایشالا با به دنیا اومدنش و یه خنده اش همه ی این سختی ها یادم میره...

همسری جون... بابت این همه زحمتی که برای من و زندگی مون میکشی ازت متشکرم... قربـــــــونت...

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 19:55 | لینک ثابت |

وزن كودك شما هر روز زياد مي شود، تقريبا روزي 30 گرم. وزن او حدود 2700 گرم است و حدود 48.2 سانتي متر طول دارد. موهاي كرك مانند او و همين طور ورنيكس (ماده نسبتا چربي كه بدن او را پوشانده بود و از پوست او در برابر مايع آمنيوتيك محافظت مي كرد) در حال ناپديد شدن هستند. كودك شما همه اين مواد را به همراه ديگر ترشحاتي كه به درون مايع آمنيوتيك مي ريزند، مي بلعد و اين مواد تا زمان تولد در شكم او باقي خواهند ماند. اين مخلوط سياهرنگ كه مكونيوم ناميده مي شود، اولين مدفوع كودك شما را تشكيل خواهد داد.
در انتهاي اين هفته كودك شما كامل شده است. به كودكاني كه در بين هفته هاي سي و هفتم و چهل و دوم به دنيا بيايند كامل مي گويند، به آنها كه قبل از 37 هفته بدنيا مي آيند نارس و بعد از 42 هفته ديررس مي گويند. سر اكثر كودكان در اين مرحله به طرف پايين قرار گرفته است كه براي يك زايمان راحت مناسبتر است. در صورتي كه وضعيت كودك شما به اين شكل نباشد پزشك يا ماما از شما خواهد خواست كه در هفته آينده براي تغيير وضعيت قرار گرفتن كودك در رحم برنامه ريزي كنيد، برخي تمرينات ورزشي به اين چرخش كمك خواهند كرد. بندرت پيش مي آيد كه پزشك يا ماما سعي كنند كه با انجام حركات آرام و نرم از روي شكم وضعيت قرار گرفتن كودك در رحم را تغيير داده و سر او را به طرف پايين برگردانند

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 18:43 | لینک ثابت |

۵/ آبان/ ۸۸ (سه شنبه) هفته ی بیست و پنجم...

كودك شما در حال بزرگ شدن است! وزنش بيشتر از 2250 گرم شده و طول بدن او هم كمي بيشتر از 45.7 سانتي متر است. هرچند رحم شما جاي گرم و نرمي است، اما چون فضاي داخل رحم كمي كوچك است كودكتان نمي تواند در آن شيرجه بزند يا غلت بخورد! البته او همچنان به لگد زدن ادامه خواهد داد. اكنون كليه هاي او كاملا رشد كرده اند و كبد او نيز مي تواند مقداري از ضايعات بدن را فرآوري و دفع كند. رشد فيزيكي كودك شما تقريبا به پايان رسيده است و او در چند هفته آينده فقط وزن اضافه خواهد كرد.

عصری که رضا رفت جمکران براش اسمس دادم که بعد از جمکران بیا دنبالم تا منم باهات بیام مغازه... میخوام پیاده روی هام رو شروع کنم... اومد دنبالم... اون رفت مغازه ... منم رفتم خیابون گردی... من و گل پسرم... اون ساعتی رو که چند روز پیش توی پاساژ رضا دیده بودم اما رنگ سفیدش رو فروخته بود رو توی چند تا مغازه ی دیگه هم دیدم... هر کدوم یه قیمتی میدادن... بالاترین قیمتشون ۱۸ بود... یه مغازه پیدا کردم که ۱۴.۵ میداد... ۱۴ بهش دادم... اول سفیدش رو پسندیده بودم... اما دیدم مغازهه مشکیش رو هم داره... مشکیش شیک تر به نظرم اومد... مشکی.. دور صفحه اش هم نگین های سفید داره...

تمام پاساژ های خیابون رو هم بالا و پایین کردم... خیلی از مغازه ها عوض شده بودن... خیلی وقت بود که کل خیابون رو قدم نزده بودم... یه عالمه هم لباس های مردونه پاییزه پسندیدم... وقتی رفتم مغازه به رضا گفتم که باهام بیاد تا براش لباس بخرم... اما قبول نکرد... گفت لباس زیاد دارم... تازه الان حال و حوصله ی خرید رو هم ندارم... شب هم یه نیم ساعتی رفتیم خونه ی مامان رضا...

شب خیلی کلافه بودم... اصلا خوابم نمی برد... روی تخت که اصلا خوابم نمی بره... روی زمین هم اصلا آروم و قرار نداشتم... ساعت از ۱.۵ شب گذشته بود... یهو به سرم زد که برم روی تخت نی نی بخوابم... رفتم روی تخت نی نی... چون تختش کوشولو بود مجبور شدم یه ذره پاهام رو تا کنم... سریع خوابم برد!!! تا ساعت ۳ خوابم برد... پا شدم دیدم رضا پتو انداخته روم... پا شدم اومدم روی زمین خوابیدم... رضا هم اومد پیشم... اما تا صبح مردم و زنده شدم... خوابم خیلی بد شده... دارم دیوونه میشم...

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 23:55 | لینک ثابت |

دیشب که رضا اومد خونه گفت که مغازه داره زنگ زد و گفت که تخت و کمد نی نی مون آماده است... ولی چون بارون میومد بهش گفتم که فردا میایم و تخت و کمد رو می بریم...

امروز از صبح تا ظهر با رضا بودم... صبح طرفای هفت بیدار بودم... صبحونه رو آماده کردم... به رضا میگم از این فرصت های طلایی نهایت استفاده رو ببر!!! آخه هیچ وقت من صبحونه رو آماده نمی کنم... اکثرا خودش صبحونه میخوره و میره و من هم که در خواب ناز... خلاصه... بعد رفتیم به دو تا از دبیرستان هایی که رضا این اواخر سیستم هاشون رو ارتقا داده بود سر زدیم... یه سر هم رفتیم میدون تره بار و کلی میوه خریدیم... بعد رفتیم دم در خونه ی دوستم.... چند وقتی بود که این دوستم بهم گفته بود اگه لباسی چیزی داری که دیگه نمیخوای رو ننداز دور.... هستند کسانی که محتاجن و لازم دارن... منم چیزایی رو که نمیخواستم جمع کرده بودم... یه سری لباس هم از بقیه گرفته بودم و جمع کرده بودم... تحویل دوستم دادم... گرچه خودش خونه نبود... بعد هم رفتیم بانک... حساب سکه ام رو بستم.... بعد رفتیم خونه ی مامانم... لباسای زمستونیم رو گذاشته بودم خونه ی مامانم... گرچه خیلی هاش اندازه ام نبود اما دو سه دست لباس که به دردم میخورد رو برداشتم... یه چایی ساز هم که گذاشته بودم توی انباری شون رو هم برداشتم... آخه این چایی سازی که توی دستمه دیگه رو به موته!!!! 

بعد رفتیم مغازه ی تخت و کمدیه... تخت و کمدی رو که ساخته بود رو دیدیم... حسابی خورد توی ذوقم!!! خیلی کثیف کار کرده بود! حسابی حالم گرفته شد... داشتم منفجر میشدم از عصبانیت... تازه اون تغییراتی رو هم که بهش گفته بودم توی کمد نی نی انجام بده رو انجام نداده بود!!! یارو خودش فهمید چه گندی زده! قرار شد همون نمونه ی کار رو که توی مغازه اش گذاشته رو برداریم... گفت ساعت ۶ میفرسته خونه... ولی ما که چشممون آب نمی خورد... عصری رضا رفت سرکار... گفت هروقت اومدن خبر بده تا منم بیام... عصری تازه از خواب پا شده بودم که رضا زنگ زد که طرف پشت دره! یه ربع به شش بود! بسی تعجبیدم! رانندهه دست تنها بود... زنگ صاحبخونه رو زدم... اونم نه شوهرش خونه بود نه پسرش و نه دومادش! شانس ما! خود رانندهه یه نفر رو از توی کوچه پیدا کرد و وسایل رو گذاشتن توی حیاط... تا رضا خودش رو برسونه یه بیست دقیقه ای طول کشید...

شب تخت و کمد نی نی رو چیدیم... وای خدا... من چطوری این چند هفته رو صبر کنم؟

رضا میگفت وسایل نی نی رو بیار تا بچینیم توی کمدش... گفتم نه... من طاقت ندارم... همین جوریش دارم دیونه میشم از انتظار... اگه وسایلش هم چیده بشه که دیگه هیچـــــــــــی! مامانم خودش بیاد بچینه.... رضا میگفت حالا میبینیم... طاقت نمیاری و خودت فردا همه رو میچینی...

مامانم و آبجی احتمالا چهارشنبه میان از اصفهان برای چیدن وسایل نی نی گولو...

 

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 18:41 | لینک ثابت |

دیدید وقتی عید نوروز نزدیک میشه همه به تکاپو می افتن و به فکر خونه تکونی هستن؟ الان من دقیقا همچین حسی دارم... این چند روزه تند و تند دارم به کارای خونه می رسم و خونه تکونی میکنم... به خاطر مهمون کوچولوم... نی نی گولو... شبا اینقدر خسته میشم که از خستگی بیهوش میشم!

قرار بود تخت و کمد نی نی ۲۵ مهر آماده بشه... از ۲۵ ام افتاد به ۲۸ ام... بعد به ۳۰ ام... بعد هم به ۲ ام آبان!!! گفته امروز تحویل میده... ولی باز  بعید میدونم که امشب تحویل بده... این همه مارو اذیت میکنه ما هم بلدیم چطوری حالش رو بگیریم... همش فکر میکنم نکنه نی نی گولو به دنیا بیاد و این تخت و کمدش هنوز آماده نشده باشه...

این چند روزه مرتب سنگین تر میشم... هر روز احساس سنگینی بیشتری میکنم... خدا کنه اینقدر که من سنگین میشم نی نی هم تپل تر بشه!

راستی... از دوستای گلم که طعم مادر شدن رو چشیدن چند تا سوال داشتم که توی ادامه ی مطلب گذاشتمشون... ممنون...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 15:56 | لینک ثابت |

وزن كودك شما به 2155 گرم رسيده است و اندازه بدن او هم حدود 45.5 سانتي متر شده است. لايه هاي چربي كه براي تنظيم دماي بدن او بعد از تولد مورد نياز است در حال كامل شدن هستند كه در نتيجه بدن كودك شما حالت گردتري به خود گرفته است. سيستم عصبي مركزي او در حال تكميل شدن است و اكنون ريه هاي او كاملا رشد كرده اند. اگر از احتمال بروز زايمان زودرس نگران هستيد بايد بدانيد كه تقريبا 99% از كودكاني كه به اين مرحله از رشد مي رسند در خارج از رحم نيز قادر به ادامه حيات خواهند بود و بسياري از آنها به عوارض درازمدت ناشي از زايمان زودرس مبتلا نخواهند شد.

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 15:42 | لینک ثابت |

۲۳/ مهر/ ۸۸ (پنج شنبه)

امروز صبح با مامان و آبجی قرار گذاشتم و رفتیم برای انباری مون پرده خریدم... کلی هم برای خونه خرید کردم... ظهر هم اومدن خونه مون... بعدشم مامان نشست به دوخت و دوز... تا طرفای هفت خونه مون بودن... بعد آژانس گرفتیم رفتیم خونه شون... آخه شام مهمون اونا بودیم... خاله بازی شده...

۲۴/ مهر /۸۸ (جمعه)

دیشب رضا تا صبح بیدار بود... داشت بازی میکرد...کال آو دیوتی ۵.... صبحونه هم برام حلیم درست کرده بود... در درست کردن حلیم بسی مهارت دارد... دیشب بابا اینا رو دعوت کردیم که برای صبحونه بیان خونه مون اما قبول نکردن... به همین منظور قابلمه حلیم به دست پا شدیم رفتیم خونه شون... بعد هم آبجی و مامان رو با خودمون اووردیم خونه ی خودمون... عصری هم بابا و داداش اومدن دنبالشون و برگشتن اصفهان... قبل از اینکه برن هم از مامان خواستم که ساک نی نی رو ببنده... من که خودم طاقت بستن ساک نی نی رو نداشتم... انتظار دیگه داره منو میکشه...شب عروسی  یکی از دوستای رضا دعوت بودیم... نمی دونستم برم یا نه... آخه من کسی رو توی اون جمع نمیشناختم... عصری دخترخاله ی رضا زنگ زد که حالا که آقایون فامیل میخوان برن فوتبال خانوم ها هم بیان خونه ی ما تا کمی شادی از خودمان ول بدهیم... از خیر عروسی گذشتم و رفتم خونه ی اونا...

۲۵/ مهر/ ۸۸ (شنبه)

امروز رفتم دکتر... گفت وزنت خوب رفته بالا... گفتم از محسنات کنار مادر بودن است!!! برام آزمایش نوشت...

بعد از دکتر رفتم سینما... من و نینی گولو دوتایی....فیلم دو خواهر... رضا وقتی تبلیغاته فیلمه رو توی تلویزیون دید سریع گفت که اینو از روی ورژن خارجیش ساختن! خداییش هم راست گفت... فیلمه رو خودم هم دیده بودم... دقیقا مثل همون بود... فقط صحنه هاش رو حذف کرده بودن!

بعد از سینما هم رفتم قنادی... یه جعبه شیرینی تر خریدم... بردم مغازه ی رضا... مغازه اش شلوغ بود... واسه ی همین رفتم توی ماشین نشستم... زنگ زد که به چه مناسبتیه؟ گفتم امشب شبه سالگرد ازدواجمونه... گفت مگه فردا نیست؟گفتم چرا... فردا روز سالگرد ازدواجمونه... در نتیجه امشب میشه شبه سالگرد دیگه! نامردا... همکاراش و شاگرداش ریخته بودن سر شیرینی... فقط چهار پنج تاش باقی مونده بود... خود رضا یکی بیشتر نخورده بود...  بعدش رضا خودش اومد و منو برد مغازه ی بدلیجاتی که توی پاساژشونه... اما چیزی نپسندیدم... گفتم چیزی نمی خوام... البته یه ساعت دیدم که خیلی قشنگ بود... قیمتش یه ذره بالا بود... روم نشد بهش بگم که به جاش اونو برام بخره... من توی انتخاب ساعت خیلی دیرپسندم... ولی این یکی چشمم رو گرفته بود... حالا شاید بعدا خودم بخرمش...

۲۶/ مهر/ ۸۸ (یک شنبه)

امشب عروسی یکی از آشناهای بابای رضا دعوت بودیم... مراسم از ۶ تا ۱۰ بود... میخواستم برم آرایشگاه... اما از اونجایی که می خواستیم با مامانش اینا با هم بریم و اونا هم میخواستن دیر برن ترجیح دادم  که نرم آرایشگاه... آخه اونا میخواستن ساعت ۹ برن... این یعنی که آخرای مراسم میرسیدیم... منم که دیگه با این نینی گولو اصلا نمی تونم روی صندلی بشینم... به آرایش مختصری که خودم کردم بسنده کردم... گرچه خیلی کم بود اما رضا خیلی خوشش اومده بود و میگفت خوشجل شدی...خلاصه... خوب بود... شب هم موقع خداحافظی مامان رضا کادوی سالگرد ازدواج مون رو داد... یه دست فنجون... خیلی خوشمان آمد...

۲۷/ مهر/ ۸۸ (دوشنبه)

صبح رفتم آزمایشگاه... اینقدر خسته و بیحال بودم که اصلا نتونستم خودم برگردم خونه... بنده ی خدا رضا با اینکه سرش خیلی هم شلوغ بود اومد دنبالم و منو رسوند خونه... اصلا نای ناهار درست کردن هم نداشتم... تا خود ظهر خوابیدم... البته چند مرتبه ای برای خالی نبودن عریضه از خواب پا میشدم و تیکه تیکه ناهار رو آماده میکردم...

دیروز ظهر رضا میخواست به مناسبت سالگرد ازدواج مون منو ببره رستوران... اما پیشنهاد دادم که به امروز موکول کنه... امشب شام میریم بیرون...

جدی جدی چقدر زود گذشت... سه سال... اندازه ی یه چشم به هم زدن... به سرعت برق و باد...

مرد مهربونم... رضا جونم... از کنار تو بودن به خودم میبالم...

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 19:54 | لینک ثابت |

۲۱/ مهر/ ۸۸ (سه شنبه) من و نی نی گولو به خونه برگشتیم...

امروز ناهار با بابا بود... نه اینکه درست کنه ها... نه... قرار بود برام بریونی بخره... میدونه که بریونی خیلی دوست دارم... عصری هم آبجی از سه ونیم تا پنج کلاس داشت... قرار شد که بریم دنبالش و بعد هم راه بیفتیم به سمت قم... حدودای ساعت نه و نیم هم خونه ی ما بودیم... یه شام ساده دور هم... وقتی رسیدیم رضا خونه نبود... فکر میکردم که به خاطر ما هم که شده زودتر خودش رو میرسونه خونه... اما زهی خیال باطل... بابا اینا شب برای خواب رفتن خونه ی خودشون...

هفته ی سی و سوم...

در اين هفته وزن كودك شما كمي بيشتر از 1810 گرم و طول بدن او (از سر تا پاشنه پا) حدود 43.7 سانتي متر مي شود. چروكها و همچنين رنگ سرخ پوست او كمتر شده و در حالي كه اكثر استخوانهاي او در حال سخت شدن هستند جمجمه او هنوز نرم بوده و استخوانهاي جمجمه كاملا به يكديگر نچسبيده اند. اين امر به او كمك مي كند تا راحت تر از مجراي زايمان عبور كرده و به دنيا بيايد.

۲۲/ مهر/۸۸ (چهارشنبه)تغییر دکوراسیون اتاق خواب...

امروز روز تعطیلی بود... تا طرفای یازده خواب بودیم... بعد هم برای ناهار رضا گفت بریم بیرون... برام فرقی نمیکرد که کجا بریم و چی بخوریم... همین که با هم باشیم برای کافی بود... خودش وسایل لازم رو توی سبد پیک نیک گذاشت... برای ناهار هم فسنجون گرفت... رفتیم پارک...  تو پارک هم کلی حرف زدیم... می خواست اسمی رو که برای نینی انتخاب کردیم رو عوض کنه... اما نه من زیر بار رفتم و نه نی نی!!! هه هه هه...

عصری تا طرفای ۷ خواب بودم... با صدای تلفن از خواب بیدار شدم...رضا بود... گفت آماده شو تا بریم خونه ی بابات... یه زنگ هم بهشون بزن و خبر بده... زنگ زدم... نبودن... رفته بودن خونه ی یکی از دوستای بابا... ما هم که تصمیم داشتیم جمعه دکوراسیون اتاق خواب رو تغییر بدیم دست به کار شدیم... رضا اول زنگ زد به داداشش که بیاد کمک... اما یه ذره کلاس گذاشت... رضا هم بی خیالش شد... خودمون دوتایی... یعنی سه تایی!!! البته بیشتر کارا رو خود رضا میکرد... نصف کارارو کرده بودیم که داداشش اومد... اتاق خوابمون خیلی دلبازتر شده... تازه کامپیوتر رو هم اووردیم توی اتاق... با این حال باز اتاقمون خیلی خوشجل شده...

شب از درد خوابم نمی برد... همش آه و ناله میکردم...

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 5:59 | لینک ثابت |

19/ مهر/ 88 (یک شنبه)

امشب حوصله مون خیلی سر رفته بود... از صبح توی خونه بودیم... طرفای نه و نیم بود که من و مامان و خواهری جون شاه و کلاه کردیم و رفتیم سر چهارراهی که نزدیک خونه شونه... نمی دونم چرا اینجا مغازه ها زود میبندن... نصف مغازه ها بسته بودن... برای رضا یه شلوارک اسپرت خوشگل خریدم....

۲۰/ مهر/ ۸۸ (دوشنبه)

صبح مامان میخواست بره کاموا بخره تا برای نی نی گولو لباس ببافه... از مامان اصرار که خودتم بیا تا رنگش رو انتخاب کنی... از من انکار که حال ندارمو سلیقه ی خودتون رو قبول دارم... ولی با این حال آخرش باهاشون رفتم... مغازهه که رفتیم خودش کارگاه داشت و لباس بافتنی هم میفروخت... مامان رو منصرف کردم که از بافتن دست بکشه و بیاد از این لباسا بخره... بنده ی خدا خودش کمرش درد میکنه... راضی نیستم بشینه بافتنی برای نی نی من ببافه... خلاصه... یه دست سرهمی بافتنی خریدیم... یه دست کاپشن شلوار که خیلی ژیگولیه... سه تا ژیله... که دوتاش کوشولوان... یکیش هم برای بچه ی ۵ـ۶ ساله است... دو تا کلاه... خودم هم یه لباس مجلسی پسندیدم و خریدم...

عصری هم با دوست خوبم قرار داشتم... چندین ماه بود که ندیده بودیم همدیگه رو... دلم براش تنگ شده بود... آبجی رو هم با خودم برده بودم... تازه خجالتمون هم داد و یه عروسک خوشجل به نی نیم کادو داد... دوست جون دستت درد نکنه...

شب هم رفتیم خونه ی عمو... زنعمو و دختراش رو از وقتی عروسی کرده بودم ندیده بودم... دخترا کلی تغییر کرده بودن... مخصوصا کوشولوهه که خیلی هم تپل شده بود... من که اصلا نشناختمش... فکر کردم حتما مهمونشونه!!!!

و اما من و نی نی گولوم...

از وقتی اومدم اینجا به صورت وحشتناکی افتادم روی دور خوردن!!! نمی دونم چرا... خونه ی خودم که بودم صبح تا ظهر که می خوابیدم... دیگه صبحونه و ناهارم یکی میشد... شبا هم که اکثرا چیزی نمی خوردم... عصرا فوقش یه میوه میخوردم... اما اینجادیگه از ساعت هفت صبح بیدارم... صبحونه رو مفصل می خورم... یه ساعتی میچرخم... بعد یه چرت میزنم... باز از خواب که پا میشم حس میکنم از گشنگی معده ام شبیه آبکش شده!!!! باز میشینم پای خوردن... ناهار هم که دو برابر قبل می خورم!!! عصرا هم که میوه برقراره... شبا هم پای ثابت شامم!!!

نی نی گولو هم که قربونش بشم اینقده ذوقیده که اومده اینجا... همش شیطونی می کنه... مخصوصا شنبه ... خیلی بلا و پایین می پرید... به طوری که اصلا نمیذاشت بخوابم... همش بیدار بود... کلافه ام کرده بود... دور سرش بگردم...الانم ماشالا اینقدر بزرگ شده که اصلا نمی تونم یه لحظه بشینم... همش باید دراز کش باشم یا فوقش دیگه لم بدم... اگه یه لحظه روی کمر بشینم این نی نی گولو بیدار میشه و با تکون هاش اعتراض میکنه و میگه که جاش کم شده... خلاصه که بی صبرانه منتظرشم...

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 23:38 | لینک ثابت |

وااااااااااااای خدا... امروز همگی با هم یعنی من و مامان و بابا و آبجی و داداش با هم رفتیم یه سری چیزا که هنوز نخریده بودیم رو بخریم... راضی شون کردم که کالاسکه و کریر و دوچرخه و ماشین لباسشویی برای بچه نخریم... خلاصه... عصری همگی رفتیم بیرون... یه روروئک خریدیم... یه نینی لای لای... یه ساک بچه... منظورم از ساک همین ساکائیه که بچه رو میذارن توش... وسایل بهداشتی نی نی... سرویس غذاخوریش...وان حمام... البته به نظر من این چیزا رو هم احتیاج نداشت... هروقت احتیاج پیدا میکرد خب براش میخریدیم دیگه... آخه یعنی چی که همه رو میخرن میذارن توی سیسمونی؟؟؟؟؟ از الان برای بچه مسواک میخرن...آخه بچه مسواک میخواد چیکار؟؟!!!

خلاصه... قربونش بشم... چیز میزاشو که خریدیم کلی ذوقیدیم...

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 18:35 | لینک ثابت |

۱۶/ مهر/ ۸۸ (پنج شنبه)

امروز داشتم فکر میکردم... این چند وقته خیلی تنهام و خیلی خیلی حوصله ام سر میره... اکثرا میخوابم... اینقدر میخوابم که سر درد میگیرم... ولی وقتی دورم شلوغ باشه اینطوری نیستم... دیدم آقای شوهر که همش سرکاره و این چند وقته هم واقعا سرش شلوغه... زود میره سر کار و دیر میاد خونه... منم که تنهــــــــــا... خب چه کاریه... میرم اصفهان خونه ی مامانم اینـــــــــا... ظهر که شوهرگرامی برای ناهار تشریف اوورده بودن خونه موضوع رو مطرح کردم... یه خورده من من کرد... بهمم گفت که وقتی برم خونه دلگیر و ساکت میشه... دلش برام تنگ میشه... اما پس من با دلم چیکار کنم؟؟!! خلاصه رضایت دادن که بنده رو ببرن اصفهان...

چمدان رو بستم و شب رفتم دنبالش و عازم اصفهان شدیم... در تمام طول راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد... هروقت که ناراحت باشه از دستم حرف نمی زنه... حالا نمی دونم... از دستم ناراحت بود... یا اینکه واقعا ناراحت بود از رفتنم و تنها گذاشتنش... یا اینکه نه... اینقدر به فکرم بود که تا گفتم منو ببر اصفهان به حرفم گوش کرد و زیاد نق و نوق نکرد!!!!

۱۷/ مهر/ ۸۸ (جمعه)

صبح هنوز هفت و نیم نشده بود که آماده شد تا برگرده قم... حتی واسه ی صبحونه هم صبر نکرد... وقتی رسید قم بهم زنگ زد و خبر داد... تا شب هم باهم تماس نداشتیم... حتی اسمسی... ظهر هم مهمونی خانوادگی بوده که رفته بود...

ما هم اینجا شب یه سر رفتیم خونه ی عمو کوچیکه ی بابام... دختر بزرگشون بارداره... بچه ی دومشه...  بچه هامون توی یه ماه به دنیا میان... دختر کوچیکه ی عمو بزرگه ی بابا هم فردا باید بره بیمارستان ... بچه اش فردا به دنیا خواهد آمد...

 

نوشته شده توسط ملکه ی سبا در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 7:16 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ

سلام.من سبا هستم که توی این وبلاگ اتفاقاتی رو که برام می افته رو می نویسم.نوشتن رو شروع کردم و در دومین سالگرد عروسی مون اینجا رو به رضا جونم تقدیم کردم ...
مرا اندکی دوست بدار ... ولی طولانی...
مرا دوست بدار... کم... در حد لیاقتم... اما ابدی...

درحال حاضر هم دوران بارداری رو میگذرونم و منتظر مسافر کوچولوم هستم...

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
پیوندها
دختر گلم
نفس مامان و بابا
عاشقانه ها(داستانک)
جوجوی نوک سیاه
پرنده پر و بال شکسته...!
تمام شد...همین!
دوستانه
من و محمد
خدایا معجزه ای کن!
قالب وبلاگ بلگفا

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

Copyright (C) 2007, http://malakeye-saba.blogfa.com. all right reserved.
Design by Yas-Design