نوشته شده توسط ملکه ی سبا در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 13:11 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 10:58 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 11:26 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 12:13 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 19:55 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 18:43 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 23:55 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 18:41 | لینک ثابت |
دیدید وقتی عید نوروز نزدیک میشه همه به تکاپو می افتن و به فکر خونه تکونی هستن؟ الان من دقیقا همچین حسی دارم... این چند روزه تند و تند دارم به کارای خونه می رسم و خونه تکونی میکنم... به خاطر مهمون کوچولوم... نی نی گولو... شبا اینقدر خسته میشم که از خستگی بیهوش میشم! قرار بود تخت و کمد نی نی ۲۵ مهر آماده بشه... از ۲۵ ام افتاد به ۲۸ ام... بعد به ۳۰ ام... بعد هم به ۲ ام آبان!!! گفته امروز تحویل میده... ولی باز بعید میدونم که امشب تحویل بده... این همه مارو اذیت میکنه ما هم بلدیم چطوری حالش رو بگیریم... همش فکر میکنم نکنه نی نی گولو به دنیا بیاد و این تخت و کمدش هنوز آماده نشده باشه... این چند روزه مرتب سنگین تر میشم... هر روز احساس سنگینی بیشتری میکنم... خدا کنه اینقدر که من سنگین میشم نی نی هم تپل تر بشه! راستی... از دوستای گلم که طعم مادر شدن رو چشیدن چند تا سوال داشتم که توی ادامه ی مطلب گذاشتمشون... ممنون... ادامه مطلب نوشته شده توسط ملکه ی سبا در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 15:56 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 15:42 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 19:54 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 5:59 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 23:38 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 18:35 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط ملکه ی سبا در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 7:16 | لینک ثابت |
|
![]() سلام.من سبا هستم که توی این وبلاگ اتفاقاتی رو که برام می افته رو می نویسم.نوشتن رو شروع کردم و در دومین سالگرد عروسی مون اینجا رو به رضا جونم تقدیم کردم ... مرا اندکی دوست بدار ... ولی طولانی... مرا دوست بدار... کم... در حد لیاقتم... اما ابدی... درحال حاضر هم دوران بارداری رو میگذرونم و منتظر مسافر کوچولوم هستم... فهرست اصلی صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ پیوندها دختر گلم نفس مامان و بابا عاشقانه ها(داستانک) جوجوی نوک سیاه پرنده پر و بال شکسته...! تمام شد...همین! دوستانه من و محمد خدایا معجزه ای کن! قالب وبلاگ بلگفا طراح قالب ![]() |
|
Copyright (C) 2007,
http://malakeye-saba.blogfa.com. all right reserved. |
|